پروفایل اشتراکی afghanirca

تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی از فرصت غیر قابل تمدید و هزینـه های طرح آمایش ۱۲ که تا صدور ... | رمان تقـــــــــــــــــــــاص(واقعا متفاوته.امکان نداره ... | AfghanIrca News Agency | آغاز تمدید پاسپورت‌های قدیمـی 600 ... | AfghanIrca News Agency | زنان‌ مصنوعی به منظور تروریست های سوری | AfghanIrca News Agency | ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون ... | قابل توجه اقشار آسيب پذیرِ داراي كارت آمايش ١١ درون استان تهران | هنوز دریـافت گواهینامـه به منظور مـهاجرین افغانستانی دارای کارت ... | AfghanIrca News Agency | ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون ... | کشت سبزیجات درون گلخانـه های زمستانی زمـینـه خوب کار و در آمد ... | AfghanIrca News Agency | خبرگزاری افغان ايرکا |انعکاس ... |

تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی

از فرصت غیر قابل تمدید و هزینـه های طرح آمایش ۱۲ که تا صدور ...

کد مطلب :62249

تاریخ انتشار : تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی سه شنبه 7 قوس 1396 ساعت : 14:11:00

در نشست خبری مدیر کل امور اتباع خراسان رضوی مطرح شد:

از فرصت غیر قابل تمدید و هزینـه های طرح آمایش ۱۲ که تا صدور گواهینامـه رانندگی به منظور دارندگان کارت آمایش

مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی خراسان رضوی، تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی طی یک نشست خبری با تاکید بر جایگاه اطلاع رسانی درست درون خصوص روند اجرای طرح آمایش ۱۲ مـهاجرین افغانستانی گفت: از آغاز این طرح درون پانزدهم ماه آبان/ عقرب که تا روزگذشته، از مجموع یک صدو پنجاه هزار مـهاجر افغانستانی ساکن خراسان رضوی دارای کارت آمایش مرحله یـازدهم، ۵۲۰۲۷ نفر با شرکت درون این طرح نوبت دریـافت کرده اند و برای ۲۱۷۶۶ نفر از این افراد کارت مرحله دوازدهم چاپ و توزیع شده هست .

فرصت غیر قابل تمدید و هزینـه های طرح آمایش ۱۲
محمد عجمـی ؛ مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی خراسان رضوی با بیـان اینکه اجرای طرح های آمایش کشوری مـی باشد، خاطر نشان کرد: مـهاجرین افغانستانی فقط که تا پایـان ماه جاری(آذر/ قوس) فرصت دارند که تا در طرح آمایش دوازدهم شرکت و کارت های خود را تعویض نمایند.
وی متذکر شد: این مـهلت قابل تمدید نخواهد بود و پس از پایـان ماه جاری، خدمات فقط بـه دارندگان کارت آمایش مرحله دوازدهم ارائه مـی شود.
این مقام مسوول با اشاره بـه هزینـه های دریـافتی از مـهاجرین جهت شرکت درون آمایش مذکور، اظهار داشت: به منظور هزینـه خدمات شـهری ازسرپرست خانواده یکصد هزار تومان دریـافت مـی شود و به ازای هر نفر عضو خانواده نیز سی هزار تومان بـه این مبلغ اضافه مـی شود.
عجمـی یـاد آور شد کـه ۱۳ گروه از مـهاجرین از پرداخت عوارض شـهری معاف مـی باشند کـه لیست این گروه ها درون دفاتر کفالت موجود مـی باشد
وی افزود: سی هزار تومان بابت چاپ هر کارت دریـافت مـی شود و نفری بیست و پنج هزار تومان هم از سوی دفاتر کفالت بابت خدمات دهی از مـهاجرین اخذ مـی گردد.
مشاور والی خراسان رضوی گفت: بر اساس دستور العمل ابلاغ شده از سوی دولت ، با واگذاری ارائه خدمات بـه بخش خصوصی، هزینـه ها از شخص متقاضی چی ایرانی یـا مـهاجر افغانستانی دریـافت مـی شود.
محمد عجمـی مـیزان دریـافتی از مـهاجرین را با توجه بـه وضعیت ضعیف اقتصادی اکثر مـهاجرین زیـاد عنوان کرد ، گفت: درون دستور العمل اولیـه این مبلغ پنجاه هزار تومان بود،که این مبلغ بـه نصف کاهش یـافته است، و تمام هزینـه های دفاتر کفالت از همـین ناحیـه پرداخت مـی گردد.
وی بیـان داشت برخی از مسوولین دفاتر کفالت هنگام مراجعهانی کـه به عتبات مشرف شده اند ، مبلغی را از آنـها دریـافت یـا بـه آنـها باز مـیگرداند کـه این وجه بر اساس نرخ دالر درون زمان اخذ ویزای عراق به منظور مـهاجرین مـی باشد.

تعیین سرپرست جدید
مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی خراسان رضوی گفت: با توجه بـه تمـهیدات صورت گرفته، خانواده هایی کـه سرپرست آنـها بنا بـه دلایلی دیگر درون ایران حضور ندارند، گواهی هم مبنی بر فوت یـا طلاق درون اختیـار خانواده ها نیست، اعضای دیگر مـی توانند مادر یـا برادر بزرگتر همان خانوار را بـه عنوان سرپرست معرفی نمایند.

تغییر وضعیت
آقای عجمـی درون خصوصانی کـه متقاضی تغییر وضعیت و تبدیل کارت های خود بـه پاسپورت هستند، نیز گفت: این افراد بعد از شرکت درون طرح آمایش دوازدهم و دریـافت کارت جدید بـه اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی مراجعه نمایند. تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی وی گفت: تغییر وضعیت برایـانی کـه ازدواج کرده اند، بـه صورت انفرادی هم انجام مـی شود و نیـاز نیست کـه تمام اعضای خانوار، تغییر وضعیت دهند.

طرح سرشماری
این مقام مسوول اعلان کرد: از ماه دلو سال ۹۵ که تا ماه اسد سال ۹۶ ، هفتاد و سه هزار نفر درون طرح سرشماری درون چارچوب شرایط درون نظر گرفته شده، درون طرح سرشماری شرکت و رسید دریـافت کرده اند.
وی متذکر شد کـه تاکنون درون خصوص نوع مدرکی کـه برای این افراد درون آینده داده خواهد شد، تصمـیمـی اتخاذ نشده و مذاکرات بین مقامات دو کشور جریـان دارد.

صدور گواهینامـه رانندگی
محمد عجمـی درون خصوص صدور گواهینامـه رانندگی به منظور دارندگان کارت آمایش اظهار داشت: مصوبات کلان کشوری با حضور وزیر کشور/ داخله درون این خصوص اتخاذ شده است، و پس از هماهنگ های لازم بین ادارات مربوطه از جمله پولیس راهنمایی و رانندگی، پولیس مـهاجرت و ادارات کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی، روند اجرایی صدور گواهینامـه به منظور دارندگان کارت آمایش آغاز مـی شود.

عتبات عالیـات
وی همچنین گریزی بـه اعزام مـهاجرین افغانستانی و عراقی بـه عتبات عالیـات درون اربعین حسینی زد و گفت: امسال از مجموع ۳۲ هزار نفری کـه پیش ثبت نام کرده بودند، بیست و یک هزار نفر با تکمـیل روند اداری بـه عتبات عالیـات مشرف شدند.
او همچنین متذکر شد کـه در این ایـام درون حدود ۲۴ هزار تبعه افغانستان هم بـه صورت ترانزیت با عبور از خاک ایران وارد عراق شدند کـه روند بازگشت آنـها درون این روزها جریـان دارد.
مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خراسان رضوی، تصریح کرد:انی کـه نسبت بـه دریـافت وجه و هزینـه هایی کـه توسط دفاتر کفالت از آنـها دریـافت مـی کند، شکایتی دارند مـی توانند به منظور روشن شدن موضوع و پیگیری مطالبت خود درون خراسان رضوی با شماره تلفن ۰۵۱۳۸۹۴۳۴۰۳ مربوط بـه بازرسی انجمن صنفی دفاتر کفالت تماس بگیرند یـا بـه صورت مکتوب شکایت خود را درون صندوق هایی کـه به همـین منظور درون دفاتر کفالت درون نظر گرفته شده، بیـاندازند

  منبع: آوا

. تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی




[از فرصت غیر قابل تمدید و هزینـه های طرح آمایش ۱۲ که تا صدور ... تمدید کارت های آمایش ۱۲ اتباع خارجی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 19 Jul 2018 20:28:00 +0000



به مدرسه دیر رسیدم چون به بازار کتاب رسید

رمان تقـــــــــــــــــــــاص(واقعا متفاوته.امکان نداره ...

پـــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــت پـــــنــــــــــــجـــــــــــم

همـینطور کـه دستم تو دست سپیده بود با هم راه افتادیم اون طرف سالن. به مدرسه دیر رسیدم چون به بازار کتاب رسید بعضی وقتا حس مـی کردم جای زمـین روی ابرا راه مـی رم، به مدرسه دیر رسیدم چون به بازار کتاب رسید همـیشـه سرم رو بالا مـی گرفتم و قدمامو هم خیلی نرم بر مـی داشتم. به مدرسه دیر رسیدم چون به بازار کتاب رسید قیـافه گرفتن به منظور این و اون عادتم بود، اینقدر کـه تو گوشم خونده بودن تکم و حرف ندارم زیـاد از حد مغرور شده بودم! وسط سالن عمو فرشاد و عمو فرزاد و دایی شـهرام رو دیدم و ناچاراً مشغول سلام و احوالپرسی شدم. عمو فرزاد با خنده گفت:
- رزا جان تو عروس خودمـی عمو. زود باش یکی از پسرامو انتخاب کن که تا همـین امشب کار رو یـه سره کنم بره پی کارش.
به دنبال این حرف خندید. مـی دونستم کـه شوخی مـی کنـه. به منظور همـین منم خندیدم و با خنده گفتم:
- عمو جون! مگه لباسه کـه یکیو انتخاب کنم؟
آخه عمو فرزاد چهار که تا پسر داشت کـه بزرگترینشون بیست و هفت سالش بود و کوچیک ترینشون هجده سال. مورد اوکازیون! عمو فرشاد بـه شوخی اخم کرد و گفت:
- نخیر آقا فرزاد، رزا عروس خودمـه. هیچ حرفی همنیست. از اول هم گفته بودم ...
عمو فرزاد با خنده گفت:
- به منظور ایلناز بگیرش. اتفاقاً خیلی هم بـه هم مـی یـان!
همـه مون خندیدیم. ایلناز عموم بود و چند سال پیش ازدواج کرده بود. توی این کمبود من و ایلناز معجزه محسوب مـی شدیم! توی اکثر خونواده های ایرانی همـه پسر دوستن، تو خونواده ما برعبود و هری دار مـی شد هفت و روز و هفت شب جشن داشتیم! ایلیـا هم برادر ایلناز بود و بیست و شش سالش بود اگه اشتباه نکنم! یـه برادر دیگه هم بـه اسم ایمان داشتن کـه فقط دو سال از من بزرگتر بود. بگذریم ... دایی شـهرام دستشو دور گردن عموها انداخت و گفت:
- برید خدا رو شکر کنید کـه من پسر ندارم و فقط یـه دارم. اگه صدف پسر شده بود، هیچ کدوم شانسی نداشتید.
به دنبال این حرف بحث بینشون بالا گرفت. من و سپیده ته تغاری های فامـیل بودیم و کوچیک تر از ما دیگهی نبود. من بـه خاطر شیطنتا و بچه بازیـام عشق عموها و دایی و م بودم. شاید همـین محبت های زیـادی باعث شده بود که تا اون حد لوس و از خود راضی بشم. سپیده به منظور اینکه بـه بحث عموها و دایی ام خاتمـه بده و یـه راه فرار پیدا کنـه، گفت:
- آقایون اینقدر دعوا نکنین! رزا کـه عقلشو از دست نداده بخواد توی فامـیل شوهر کنـه که تا بچه اش کج و کوله بشـه. حالا هم با اجازه!
بعد از این دست منو کشید و به سمت رضا و سام برد. صدای خنده عموها و دایی رو سرم مـی شنیدم. دایی ام گفت:
- ووروجک ها.
برگشتم و چشمکی بـه دایی زدم، اما همـین کـه دوباره چرخیدم، سام و رضا رو روبروی خودمون دیدم. اونا هم با دیدن ما اومده بودن جلو، سام با لبخند و ژستی خنده دار کمـی خم شد و گفت:
- سلام عرض شد بانوی من.
خندیدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
- سامـی لباسم چطوره؟ بهم مـی یـاد؟
دستشو گذاشت زیر چونـه اش، ادای فکر درون آورد و بعد از چند ثانیـه گفت:
- ای بد نیست! بچرخ ببینم ...
اسکل وار چرخی دور خودم زدم و بعد چشمامو کمـی گرد کردم و منتظر نتیجه بهش خیره شدم، ادامـه داد:
- بـه چشمای مماخی تو نمـی یـاد. فکر کنم بـه سپیده بیشتر از تو بیـاد.
سپیده زد زیر خنده و با کف دست محکم بین دو کتف سام کوبید و گفت:
- دمت گرم سام! خیلی باحالی داداشی. مگه تو از بعد این رزا بر بیـای.
منم با مشت محکم توی شونـه سپیده کوبیدم و به سام غ:
- درد! مرده و ببرن اصلاً از تو نظر نخواستم. یـه بار دیگه بـه چشمای زمردی من بگی دماغی، دماغتو با چشات یکی مـی کنم.
سرشو آورد جلو، صورتشو دقیق جلوی صورتم نگه داشت. چشمای درشت قهوه ایش توی صورت سفید و سه تیغه اش برق مـی زد، زمزمـه کرد:
- ریز مـی بینمت فسقلی من ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- من کـه اصلاً تو رو نمـی بینم ...
رضا خندید و گفت:
- سام کم سر بـه سر رزا بذار، مـی دونی کـه پاش بیفته چپ و راستت مـی کنـه.
سام همونجور کـه صورتش جلوی صورتم بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چپ و راست شده تونیم بانو!
به این حرفا و کارای سام عادت داشتم، به منظور همـین هم خیلی جا نخوردم. یـهو یـاد چیزی افتادم و گفتم:
- راستی ببینم چرا تو اون اول کـه من از پله ها با رضا پایین اومدم، نیومدی جلو سلام کنی؟ شعور بهت یـاد ندادن؟
سام چشمکی بـه سپیده زد و گفت:
- چون من اونقدرها کوچیک نشدم کـه بخوام بیـام دست بوس تو. تو از من کوچک تری، بعد تو حتما بیـای.
انگشتم رو بـه نشونـه تهدید بالا آوردم و گفتم:
- وای بـه حالت اگه بعد از مـهمونی چشمم بهت بیفته، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. حالا دیگه واسه من زبون درازی مـیکنی؟ مثل اینکه گردنت داره رو بدنت سنگینی مـی کنـه.
- اگه کاری از عهده ات بر مـیاد همـین الان رو کن، وگرنـه کـه تهدید الکی موقوف.
- اِهه من کـه مثل تو بی شخصیت نیستم بخوام وسط مـهمونی جنجال راه بندازم. حساب تو یکی رو بعداً مـی رسم.
تا اومد دهن باز کنـه و جوابم رو بده، کیومرث پسر ارشد یکی از دوستای بابا آقای اصلانی، بـه طرفمون اومد و سام بـه اجبار حرفش رو خورد. کیومرث رو بـه من گفت:
- رزا خانم مـی شـه لطفاً مـهران خان رو بـه من نشون بدین؟
صدای آهسته رضا رو شنیدم کـه گفت:
- من و سام بوقیم دیگه! مـی یـاد از رزا مـی پرسه.
خنده ام گرفت و به ناچار از جمع خارج شدم و اونو بـه سمت مـهران پسر ارشد عمو فرزاد بردم. تشکر کرد و از من جدا شد. بیچاره منظوری هم نداشت ولی حرف رضا منو بـه فکر فرو برد. چرا همـه چیز دور و بر من درون حال تغییر بود؟ چرا توجه پسرا بـه من حالت دیگه ای پیدا کرده بود؟ دوباره پیش سپیده برگشتم و با هم قاطی مـهمونا حل شدیم. آخر شب بعد از صرف شام همـه بـه خونـه هاشون رفتن، ولی بـه درخواست خودم سپیده پیش من موند. رضا هم سامو نگه داشت. اصرار داشت کـه سپیده و سامو بـه اتاق مـهمونا بفرستیم، ولی نـه من و نـه رضا رضایت ندادیم و آخر سر هم و مجاب کردیم و سپیده و سامو بـه اتاقای خودمون بردیم. بعد از اون همـه و ورجه وورجه حسابی خسته شده بودیم و اونقدر خوابمون مـیومد کـه سرمون نرسیده بـه بالش خوابمون برد.

نظر یـادتون نره...

پـــــــــــــــــســــــــــــت شـشم

صبح با صدای سپیده چشم باز کردم. سپیده درون حالی کـه مـی خندید لیوان آبی رو بالای سرم بـه صورت مورب نگه داشته بود و مـی گفت:
- رزا که تا سه مـی شمارم یـا بلند مـی شی یـا این لیوان آبو روی سرت خالی مـی کنم.
به التماس گفتم:
- جـــــــــون من سپیده اذیت نکن. خوابم مـی یـاد.
- بیخود. بلند شو ببینم حوصله ام سر رفت.
- درد بی درمون بگیری! مـی گم خوابم مـی یـاد. بـه من چه کـه حوصله ات سر رفته؟
- خودت درد بی درمون بگیری. لال مرگ بمـیری. از جلوی چشام خفه شو، بلند مـی شی یـا نـه؟
با لجبازی گفتم:
- نـه بلند نمـی شم.
خواستم پتو رو روی سرم بکشم، کـه بی انصاف لیوان آب یخ رو روی سرم خالی کرد. نفسم به منظور چند لحظه بند اومد، درسته کـه تابستون بود اما با خنکی کـه کولر بـه وجود آورده بود کم مونده بود یخ ب! با عصبانیت از جا پ و گفتم:
- بمـیری الهی! اگه جرئت داری وایسا که تا نشونت بدم!
در حالی کـه مـی دوید، از اتاق خارج شد. سپیده بـه باغ رفت و من هم دنبالش با لباس خواب، مـی دویدم. بالای لباسم کاملاً خیس شده بود. با فریـاد گفتم:
- سپیده مـی کشمت. مگه اینکه دستم بهت نرسه.
همـینطور کـه مـی دوید برگشت و زبونشو برام درون آورد. همـین حرکت باعث شد کـه شلنگ آبو نبینـه. پاش بـه شلنگ گیر کرد و محکم روی زمـین افتاد. درون حالی کـه مـی خندیدم بـه طرفش رفتم و گفتم:
- آخیش دلم خنک شد! که تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی!
اون قسمت کـه افتاده بود آب جمع شده بود و همـین باعث شد لباسش خیس و گلی شود! کلا سپیده توی افتادن ید طولایی داره. از بچگی هم تلپ تلپ مـی خورد زمـین دست و پاش زخم مـی شد. با ناله و آه و فغان بلند شد و بی توجه بـه من لنگ لنگون بـه طرف ساختمون راه افتاد. من فقط مـی خندیدم و اون با غیظ نگام مـی کرد، بـه نوبت رفتیم حموم و دوش گرفتیم. اینم آغاز روزمون ... بـه نظر کـه بد نمـی یومد! بعد از دوش، با هم بـه سالن غذا خوری رفتیم و همراه بابا و کـه تازه بیدار شده بودن یک صبحانـه دلچسب خوردیم. رضا و سام هنوز بیدار نشده بودن. آی کـه چقدر دلم مـی خواست برم روی سر جفتشون آب یخ بریزم! چه فازی مـی ده لامصب! اما جرئت نداشتم، سام منو مـی خورد. بعد از اینکه بابا مـیون سر بـه سر گذاشتنای من و سپیده بـه کارخونـه رفت، همراه سپیده بـه اتاق رضا رفتیم. بدون اینکه حرفی بـه هم بزنیم، از خیر سر بـه سر اون دو که تا گذاشتن، گذشتیم. جرئتشو نداشتیم، بعد از راه دوم یعنی لوس بازی استفاده کردیم. نقشـه مو واسه سپیده گفتم و با توافق اون یک دو سه گفتم و همزمان با هم شیرجه زدیم روی سر سام و رضا و بوس بارونشون کردیم. هر دو اول با وحشت از خواب پ ولی وقتی ما رو با حالتای مضحکمون دیدن خنده شون گرفت و به خیر گذشت. واقعاً داشتن دو که تا دیوونـه هم غنیمت بود! بعد از بیدار شدن اونا کرممون ریخت و رفتیم توی کارگاه نقاشی من. هوس نقاشی کشیدن کرده بودم. سپیده هم عاشق نقاشیـای من بود و اگه ساعت ها بـه تماشای حرکات دست من روی بوم مـی ایستاد خسته نمـی شد. درون حین نقاشی، بـه آرومـی باله هم تمرین مـی کردم. از وقتی شش سالم بود بابا برام مربی خصوصی باله گرفته بود و حالا دیگه بـه راحتی مـی تونستم روی انگشتای پام حرکت کنیم و به نرمـی باد از این سمت بـه اون سمت برم. شاید به منظور همـین بود کـه راه رفتن عادیم هم اینقدر نرم و سبک بود. سپیده محو تماشای من شده بود و کلی تشویقم کرد. ساعت یک به منظور خوردن نـهار بـه سالن غذا خوری رفتیم و سپس دوباره بـه اتاق برگشتیم. یـه کم نیـاز بـه استراحت داشتیم که تا بازم فرش بشیم و بتونیم آتیش بسوزونیم. سپیده روی تخت دراز کشید و در حالی کـه خیره خیره بـه تابلوی عشق واهی نگاه مـی کرد، گفت:
- رزا اگه همچین پسری وجود داشته باشـه که تا حالا صد درون صد زن گرفته!
ولو شدم کنارش و گفتم:
- چرا اینطور فکر مـی کنی؟
- خوب آخه از بس خوشگله سه سوت تو هوا مـی زننش. کی مـی ذاره همچین پسری راحت و یـالغوز به منظور خودش راه بره؟ خود من اگه ببینمش خوردمش.
- اوهو مواظب حرف زدنت باشا! صاحب اون تحت هر شرایطی خودمم.
- نـه بابا! نمردیم و از تو غیرت هم دیدیم. بـه خدا دیگه داشتم نگرانت مـی شدم کـه نکنـه تو که تا آخر عمرت همـینطور بچه بمونی و نفهمـی معنی دوست داشتن چیـه! ولی مثل اینکه چشمای آبی طرف کار خودشو کرده.
موهای کوتاه قهوه ایشو کـه با کش موی سفید رنگی بسته بود، کشیدم و گفتم:
- حرف زیـادی نزن. تو همـه اش حتما منو اذیت کنی؟
موهاشو از دستم بیرون کشید و با غیظ گفت:
- الهی دست درد بگیری!
همونطور کـه خوابیده بودم پامو تکیـه دادم بـه دیوار، درست زیر تابلو و گفتم:
- حقته.
به سمتم چرخید و گفت:
- پاشو بریم شنا.
- شنا؟!
- آره. که تا حالا اسمش بـه گوشت نخورده؟ شنا، یعنی اینکه یـه حوض خیلی بزرگ رو کـه بهش مـی گن استخر پر آب کنی و بعد بپریو یـه حرکاتی انجام بدی کـه نری ته آب.
- هه هه خندیدم گوله یُد! خودم مـی دونم شنا چیـه، ولی الان تازه غذا خوردیم، با معده سنگین چطور شنا کنیم؟
- بـه راحتی! پاشو بریم بهونـه هم نیـار. تازه واسه هضم غذا هم خوبه. پاشو تنبلی نکن.
با سپیده مایوهامون رو پوشیدیم و از ساختمون خارج شدیم. استخر پشت ساختمون قرار داشت. تویوپ های بزرگی کـه کنار استخر گذاشته بودیم، رو باد کردیم و داخل آب رفتیم. من روی تویوپ خوابیدم چون اصلاً نای شنا نداشتم. ولی سپیده تویوپش رو کناری گذاشت و شیرجه رفت توی آب. از اوایل بچگی که تا حالا این استخر یکی از سرگرمـی های ما بـه حساب مـی اومد و هر دو بـه خوبی فنون شنا رو بلد بودیم. سپیده کمـی کـه شنا کرد گفت:
- تو چرا نمـی یـای تو آب تنبل؟ اینقدر حال مـی ده کـه نگو! آب آفتاب خورده و گرم شده.
- من حوصله شنا ندارم. خیلی سنگین شدم.
بدون توجه بـه قد قد من، با یـه حرکت تویوپ رو برگردوند و منو تو آب سر و ته کرد. چند لحظه زیر آب موندم که تا بالاخره تونستم خودمو جمع و جور کنم و بیـام بالا. درون حالیکه با دو دست موهامو از روی چشمام عقب مـی زدم گفتم:
- سپیده! دیوونـه مـی گم حال ندارم. حالیت نمـی شـه؟
- حالیم کـه مـی شـه ولی باور کن شنا تنـهایی مزه نمـی ده.
- نـه عزیزم تو حالیت نمـی شـه چون اصولاً نفهمـی.
شناکنون بـه قسمت گوشـه استخر کـه پله ها قرار داشت، رفتم و خودمو بالا کشیدم. طبق معمول همـیشـه کـه وقتی از آب خارج مـی شدم، بدنم سنگین و مـی شد، این بارم همونطور شدم و لبه استخر نشستم. سپیده شناگر خیلی خوبی بود و چند که تا مدال هم گرفته بود. شجاعتش از من خیلی بیشتر بود، شاید دلیل اینکه تو این مورد ازش ضعیف تر بودم، وحشتی بود کـه از آب داشتم. اوایل کـه اصلاً زیر بار استخر و شنا نمـی رفتم، اما وقتی دیدم سپیده داره ازم جلو مـی افته و همـه تشویقش مـی کنن حس مبارزه و رقابت جوییم بیدار شد و با بدبختی بـه ترسم غلبه کردم و رفتم اموزش شنا. با این وجود هنوزم وقتی مـی خواستم بپرم تو آب یـا وقتایی کـه ناگهانی مـی افتم تو آب ترس دست و پامو چند لحظه خشک مـی کرد.
وقتی خسته شد خودشو بالا کشید و کنارماستخر نشست و گفت:
- آخیش چه خوب بود. چند وقت بود کـه شنا نکرده بودم. استخر خودمون رو قراره رنگ بزنن به منظور همـین آبشو خالی .
بعد از اینکه حرفش تموم شد طبق معمول همـیشـه کـه حرف هام بی ربط بود گفتم:
- سپیده مـی شـه یـه خواهشی ازت م؟
- چه خواهشی؟
چند لحظه ای سکوت کردم و ولی یـهو دلو بـه دریـا زدم و گفتم:
- یـه خورده درون مورد عشق برام حرف بزن.
سپیده چشمای قهوه ایشو گرد کرد و گفت:
- درون مورد چی باهات حرف ب؟!!
با ناراحتی گفتم:
- مسخره! چرا مـی خندی؟ اصلاً نخواستم. نمـی شـه یـه کلمـه با تو حرف زد. ماشالله برادر عین هم مـی مونین.
جلوی خنده شو گرفت و گفت:
- خیلی خوب بابا. حالا واسه چی یـاد عشق افتادی؟ نکنـه عاشق شدی؟ هرچند کـه تو غلط مـی کنی بی خبر از من عاشق بشی ...
خندیدم و گفتم:
- نـه بابا! ولی خیلی ضایعه س کـه من درون مورد عشق هیچی نمـی دونم. حس مـی کنم نگاه مردای دور و برم نسبت بهم عوض شده. دیشب ایلیـا یـه چیزی گفت کهموندم.
سریع پرید وسط حرفم و پرسید:
- چی گفت؟!
- گفت بالاخره مال خودم مـی شی...
- واه واه! چه مردم پرو شدن!
- حالا اون مـهم نیست. مـهم اینـه کـه ... سپیده واقعاً حس مـی کنم بزرگ شدم. نمـی خوام دیگهی بهم بگه بچه!

پـــــــــــُست هـــــــــــــــفتم

با نگاهی مـهربون دستمو گرفت و در حالی کـه فشارش مـی داد گفت:
- خوب ببین عشق یعنی علاقه شدید قلبی! حالا به منظور اینکه راحت تر حالیت بشـه، عشق یـه احساسیـه کـه اصلاً ارادی نیست. یعنی تو هیچ وقت نمـی تونی بگی خوب من آماده ام کـه عاشق بشم و منتظر بشینی که تا عاشق بشی. این یـه احساسیـه کـه باید موقعیتش پیش بیـاد، که تا سراغت بیـاد. مثلاً با یـه نگاه! کـه بهش مـی گن عشق توی یـه نگاه ...! بعضی ها بـه عشق توی یـه نگاه اعتقاد ندارن و مـی گن کـه این یـه تب تنده و زود فروکش مـی کنـه. ولی بعضی ها این عشقو خیلی هم استوار مـی دونن.
- تو چی؟ تو قبول داری یـا نـه؟
- نمـی دونم. شاید اگه تو یـه روز توی یـه نگاه عاشق بشی من باورش کنم.
- چرا؟
- چونی نبوده کـه به تو آموزش بده و به تو واژه های عاشقی رو یـاد بده و این خودتی کـه با یـه نگاه این احساسو حس کردی و فهمـیدی و درک کردی.
- حالا یـه نفر مثل من، چطور حتما بفهمـه کـه عاشق شده یـا نـه؟
سپیده قیـافه ای شبیـه استادا بـه خودش گرفت و گفت:
- خوب ببین مثلاً فرض مـی کنیم کـه تو عاشق سام شدی. خوب؟
اخمامو درون هم کشیدم و گفتم:
- آدم تر از سام نبود کـه مـی بندیش بـه من؟
- مثال زدم بیشعور!
خنده ام گرفت و گفتم:
- خوب ببخشید بگو.
- اگه تو وقتی اونو دیدی احساس کردی ضربان قلبت تند شده و کم مونده از ات بپره بیرون، پاهات بی حس و شل شده، احساس کردی دلت مـی خواد قشنگ تر از همـیشـه جلوش ظاهر بشی، دلت مـی خواد کـه اون تو رو بهتر از همـه بدونـه، همـه ش سعی درون پنـهون عیوبت از چشم اون داشتی و دست و پاتو گم کردی، بدون عاشقش شدی! اگه از تصور اون کنار دیگه قلبت فشرده شد و نتونستی تاب بیـاری بدون دیوونشی ... اگه تحمل سردیشو نداشتی ... اگه ...
از حرف های عجیبش خنده ام گرفت و رفتم وسط حرفش:
- بعد من هیچ وقت عاشق نمـی شم.
- چرا؟
- برو بابا آخه اینا چیـه کـه تو مـیگی؟ من هیچ وقت همچین احساساتی پیدا نمـی کنم. مطمئنم!
- زیـاد مطمئن نباش. یـه وقت دیدی یـه چیزی خورد بعد کله تو و تو هم عاشق شدی.
- سپیده تو که تا حالا عاشق شدی؟
- نـه.
- بعد اینارو از کجا مـی دونی؟
- هر ی این چیزا رو مـی دونـه. تو هم بـه خاطر بی احساسیته کـه بلد نیستی.
- من اونقدر هام بی احساس نیستم!
سپیده کـه تحت تأثیر معصومـیت و مظلومـیت کلام من قرار گرفته بود، محکم بغلم کرد و گفت:
- مـی دونم عزیزم تو مـهربون ترین دنیـایی! حالا هم بهتره پاشیم بریم تو کـه سردم شده.
با هم وارد ساختمون شدیم و بعد از عوض لباس، هر دو از خستگی خوابمون برد. حدود دو ساعت مـی شد خوابیده بودیم، کـه با سر و صدای سام و رضا کـه توی باغ فوتبال بازی مـی د، از خواب بیدار شدیم. بعد از خوردن عصرونـه توی حیـاط رفتیم و گوشـه ای زیر سایـه درختا روی نیمکتای کوتاه نشستیم. سپیده

بی مقدمـه گفت:
- راستی رزا یـه خبر دست اول!
از هیجان اون منم هیجان زده شدم و گفتم:
- چی شده؟
- شرط مـی بندم کـه تا حالا نفهمـیده باشی.
- چیو؟
- مژدگونی بده که تا بهت بگم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- ببند سپیده!
- خیلی بیشعوری! منو باش مـیخوام بهت خبر دسته اول بدم ...
- خوب بده! مژده گونی دیگه چه ایـه؟
- خسیس بدبخت! نخواستم بابا ... حالا بگو ببینم، تو مـی دونستی کـه قراره بریم مسافرت؟ اونم زنونـه! منو تو و ها.
با خوشحالی و حیرت گفتم:
- دروغ مـی گی!
- نـه بابا دروغم کجا بود؟ قراره یک هفته بریم کیش. بابای من کار داره نمـی تونـه بیـاد. بابای تو هم چون اون نمـی یـاد، از اومدن انصراف داده. رضا و سامـی هم ترجیح کـه اینجا بمونن. حالا چراشو فقط خدا داند و بس!
با ذوق گفتم:
-آخ جون! دو سال بود کیش نرفته بودیم. دلم لک زده واسه اسکله.
- بـه خصوص کـه آقا بالا سر هم نداریم!
حرفشو تایید کردم و در حالیکه از خوشحالی روی پا بند نبودم گفتم:
- تو از کجا فهمـیدی؟
- م داشت پشت تلفن بـه تو مـی گفت.
- یعنی اونا مـی خوان واسمون سورپرایز باشـه کـه تا حالا حرفی نزدن؟!
- آره دیگه. حالا تو هم سوتی نده، کـه فکر کنن ما نمـی دونیم.
- خیلی خوب. وای سپیده بهترین خبرو بهم دادی. حالا کی قراره بریم؟
- والا اینطور کـه من از استراق سمعم دستگیرم شد یک هفته دیگه.
- آخ جون!
چهره شو درون هم کشید و گفت:
- وا رزا! اینقدر ذوق زده شدی کـه انگار اصلاً کیش نرفتی. عوض تو کـه اینقدر ذوق زده شدی، من زیـاد خوشحال نشدم.
- اِ چرا؟
- آخه من دلم مـی خواست برم شمال. دلم هوای جنگلها و دریـای شمال رو کرده. نـه جنوب! آخه الان هوای کیش خیلی گرمـه.
- سپیده دلت مـی یـاد؟ یـادته دفعه پیش کـه رفتیم کیش چقدر خوش گذشت؟ ولی...
- ولی چی؟
- حیف کـه بابا نمـی یـاد.
- لوس تو نمـی خوای بفهمـی کـه دیگه بزرگ شدی؟
- اَه تو هم کـه همش منو مسخره مـی کنی. خوب آخه وقتی بابا هست، من هر چی کـه دلم بخواد واسم مـی خره. حتی اگه از اون چیز هزار تای دیگه هم داشته باشم، ولی نـه.
- هی هی حواستو جمع کن پشت سر من اینطوری حرف نزنی ها! وگرنـه من مـی دونم و تو.
- گمشو تو هم اصلاً منو درک نمـی کنی.
- یکی یـه دونـه خل و دیوونـه کـه مـی گن تویی. کیـه کـه بتونـه تو رو درک کنـه؟
با عشوه گفتم:
- هیچجز تابلوی عزیزم کـه همـیشـه هر چی کـه بگم فقط با یـه لبخند عاشقونـه نگاهم مـی کنـه.
- پاشو جمع کن اون کاسه کوزه اتو کـه دیگه کم کم داره باورم مـی شـه خل شدی!
قبل از اینکه بتونم جوابشو بدم توپی کـه سام پرتاب کرد روی مـیز جلومون افتاد و حواسمان رو پرت کرد. توپ رو برداشتم و با خوشحالی کـه داشتم براشون پرت کردم. اینقدر خوشحال بودم کـه دلم مـی خواست خودمم با توپ پرواز کنم! بالاخره تابستونم داشت ازالت خارج مـی شد.

پست هــــــــــــــــــــشتم

حق با سپیده بود، چون امون که تا روز یکشنبه ای کـه پرواز داشتیم هیچ حرفی بهمون نزدن. روز یکشنبه از صبح دلشوره داشتم و هر آن منتظر بودم کـه خبر سفر رو بـه من بده، ولی چیزی نگفت. ساعت 9 شب بود کـه دیگر کاملاً ناامـید شدم و مطمئن شدم کـه یـا سپیده اشتباه کرده یـا کلا کنسل شده. ولی درست ساعت 5/9 بود کـه با خوشحالی بـه من گفت چمدونمو ببندم. منم چهار مـی زدا! نمـی شد یـه کم زودتر بگه؟ حالا گیریم کـه من نمـی دونستم و از قبل یـه کم از چیزامو جمع نکرده بودم چطوری مـی تونستم تو اون وقت کم چیز مـیر جمع کنم؟ درون هر صورت دوباره خوشحال و ذوق زده شدم و تند تند بقیـه چیزامو هم جمع کردم و از اتاق خارج شدم. و بابا تو سالن نشیمن نشسته بودند. م حاضر شده بود و چمدونش کنار پاش بود. بابا با دیدن من بلند شد و گفت:
- خوب م مـی بینم کـه برای جدا شدن از من حاضری.
محکم بابا رو درون بغل کردم و گفتم:
- کاش شما هم مـی اومدید. اونوقت دیگه خیلی خوش مـی گذشت.
بابا منو از خودش جدا کرد و گفت:
- عروسک بابا تحت هر شرایطی حتما بهش خوش بگذره.
به دنبال این حرف دست تو جیب کتش کرد و پاکتی رو بـه طرفم گرفت و گفت:
- بیـا م این به منظور توئه.
- چیـه بابا؟
- پول تو رو جدا از ت مـی دم، کـه هر چی کـه دلت خواست، بخری. این دفعه من باهات نیستم. نمـی خوام کم وری داشته باشی.
بـه اعتراض گفت:
- فرهاد تو کـه مـی دونی این جنبه نداره. همون روز اول همـه اشو مـی ره خرج چیزای الکی مـی کنـه.
بابا با اخم گفت:
- شکیلا تو رو خدا اینقدر بـه رزا سخت نگیر. بذار راحت باشـه.
- من نگران آینده خودشم.
بی توجه بـه حرفای بابا و کـه هنوزم ادامـه داشت با ذوق درون پاکت رو باز کردم. مبلغی چند برابر تصور من بود! با فریـاد گفتم:
- وای بابا! این خیلی زیـاده. مگه مـی خوام جزیره رو بخرم؟
- هر چقدرش کـه زیـاد اومد مـی تونی بعد انداز کنی. لازم نیست کـه همـه اشو خرج کنی عزیزم. تو حتما پس انداز رو هم یـاد بگیری.
دوباره بغلش کردم و گفتم:
- بابا از همـین الان دلم براتون تنگ شده.
بابا روی سرمو بوسید و گفت:
- منم همـینطور عروسک. حالا دیگه بهتره برید وگرنـه از پرواز جا مـی مونید.
تازه یـاد رضا افتادم و با کنجکاوی پرسیدم:
- بعد رضا کو؟
سر صدای رضا اومد کـه گفت:
- من اینجام آبجی خانم.
به طرفش برگشتم و گفتم:
- کجا بودی تو؟
- همـین جا، ولی تو با بابا جونت مشغول بودی.
بغلش کردم و گفتم:
- رضا کاش لااقل تو مـیومدی!
آروم درون گوشم گفت:
- غصه منو نخور. قراره با دوستام و سام به منظور دو هفته بریم شمال.
با اخم گفتم:
- ای ناقلا بعد بگو چرا قید کیشو زدی!
خندید و گفت:
- آخه با دوستا یـه صفای دیگه داره. اگه غیرتم اذیت نمـی کرد، حتماً تو رو هم با خودمون مـی بردم. چون تو برام یـه چیز دیگه ای هستی. تو یـه طرف، دوستام یـه طرف! مـی دونی کـه فنچ کوچولوی منی.
- فدای اون غیرت و احساست بشم. دلم برات تنگ مـی شـه.
- منم دلم به منظور شیطنت ها و بچه بازی های فنچم تنگ مـی شـه. حالا که تا اشکمو درون نیـاوردی برو.
گونـه اشو محکم بوسیدم و گفتم:
- چشم ما رفتیم بای.
داشتیم با از درون بیرون مـی رفتیم کـه صدام زد:
- رزا...
به طرفش برگشتم و گفتم:
- بله؟
عکسی رو بـه طرفم گرفت و گفت:
- از روی این دو که تا چاپ کردم. گفتم شاید تو هم بخوای.
عکسو گرفتم. همون عکسی بود کـه از من و رضا درحالی کـه لباسهای نقره ای رنگمونو پوشیده بودیم و رضا منو بغل کرده بود و داشتیم همو مـی بوسیدیم، گرفته بود. دوباره گونـه شو بوسیدم و گفتم:
- قربونت برم. هیچ وقت این عکسو از خودم جدا نمـی کنم. عنامزدمـه!
دوباره خداحافظی کردیم و همراه سوار ماشین بابا شدیم و راننده بابا بـه طرف فرودگاه راه افتاد. توی راه تازه یـادم افتاد کـه یـادم رفته با تابلوم خداحافظی کنم. خیلی ناراحت شدم، ولی دیگر وقتی به منظور برگشتن نبود. و سپیده توی فرودگاه منتظر ما بودن. کارتای پروازو گرفتیم و نیم ساعتی طول کشید که تا سوار هواپیما شدیم. ساعت 11 بود کـه هواپیما از باند فرودگاه کنده شد و به طرف کیش بـه پرواز درون اومد. احساس دلشوره ولم نمـی کرد، اما نمـی دونستم این دلشوره شدید بـه خاطر پروازه یـا حادثه ای قرار بود، اتفاق بیفته!
از صحبت های خلبان متوجه شدم کـه رسیدیم. بعد از فرود و توقف کامل هواپیما با و و سپیده پیـاده شدیم. اول بارها رو تحویل گرفتیم و بعدش هم با مسئولی کـه از طرف هتل دنبالمون اومده بود، بـه هتل رفتیم. چون دیر وقت بود وقت نمـی شد جایی برویم، به منظور همـین وسایلمون رو مرتب کردیم و به تخت خواب ها پناه بردیم.

پست نـهم

صبح با صدای و کـه چمدونا رو باز مـی بیدار شدم و نشستم روی تخت، اینقدر غرق بودن کـه جواب سلام منو هم بـه زور دادن. سپیده هم بیدار شده بود، ولی هنوز روی تخت دراز کشیده بود. خواستم برم توی دستشویی کـه سپیده زودتر از من توی دستشویی پرید. با حرص کوبیدم روی درون و هر چی از دهنم درون اومد، نثارش کردم. وقتی بیرون اومد بدون اینکه نگاش کنم سریع وارد شدم و در رو بستم. هنوز چند ثانیـه نگذشته بود کـه چراغو خاموش کرد. قلبم افتاد توی پاچه ام و گفتم:
- سپیده مرض گرفته تو چرا آزار داری؟ صبح اول صبحی شده؟ چراغو روشن کن.
- نمـی کنم.
- بی خود مـی کنی. روشن کن این لامصبو.
- که تا وقتی اعتراف نکنی کـه از تاریکی مـی ترسی، روشن نمـی کنم!
- من از هیچی نمـی ترسم. بهت مـی گم روشن کن.
در حالی کـه دروغ مـی گفتم. بـه قول رضا مث سگ از تاریکی مـی ترسیدم. سپیده گفت:
- که تا نگی روشن نمـی کنم.
و هم از سپیده مـی خواستن کـه چراغو روشن کنـه. مـی دونست کـه من تو تاریکی حتی ممکنـه تشنج کنم، ولی سپیده لجباز مـی گفت:
- نـه امکان نداره! که تا نگه روشن نمـی کنم. اصلاً دیدن کـه نداره. زود باش کارتو بیـا بیرون.
ضربان قلبم تند و تندتر مـی شد. داد کشیدم:
- بی تربیت! چه طور به منظور تو دیدن داشت؟ واسه من نداره؟ مـی گم روشن کن.
- بگو که تا روشن کنم.
چون حسابی ترسیده بودم، بـه ناچار گفتم:
- خیلی خوب بابا! من از تاریکی مـی ترسم. حالا راحت شدی؟ الهی بمـیری! ذلیل شده، روشن کن دیگه.
چراغو روشن کرد و گفت:
- یـه خورده مخلفاتش رو زیـاد کردی! ولی مـهم نیست عزیزم جبران مـی کنم.
سریع دست و صورتمو شستم و از دستشویی رفتم بیرون. سپیده با نیش باز نگام مـی کرد. با عصبانیت بـه طرفش رفتم و اونو زیر مشت و لگد گرفتم. با پادرمـیونی و بـه زور از هم جدا شدیم. حدود نیم ساعت طول کشید که تا آه و ناله های سپیده تموم شد و دوباره با هم آشتی کردیم. همـیشـه همـینطور بودیم. قهرامون کوتاه مدت و محبتمون بی نـهایت بود. حاضر شدیم و با ا راهی بازار بزرگ پردیس شدیم. خداییش درون مورد خرید خستگی ناپذیر بودم. عصر کـه شد بـه اسکله رفتیم و با سپیده از همون اول شروع بـه دوچرخه سواری کردیم، وقتی هم خسته شدیم رفتم کنار آب و تازه آب بازیمون گل کرد. شب با خستگی خیلی زیـاد بـه هتل برگشتیم. خوشحال بودم کـه روز خوبی رو پشت سر گذاشتم و حسابی خوش گذروندم. دعا کردم تموم مدت اقامتمون بـه من همـینطور خوش بگذره. اینقدر الکی خوش بودم کـه جز خوش گذرونی بـه هیچی فکر نمـی کردم. اصلاً فکرشو هم نمـی کردم کـه زندگی و سرنوشت برام چه نقشـه هایی کشیدن. اگه مـی دونستم شاید اینقدر بـه دنبال خوشی نبودم و از همون ابتدا سعی مـی کردم تجربه هامو زیـاد کنم که تا بتونم بـه جنگ سرنوشت برم.
دو روز بـه همـین ترتیب گذشت. روز سومـی بود کـه اونجا بودیم. صبح رو من و سپیده تو محوطه هتل موندیم و برای خرید همراه ا نرفتیم. مـی خواستیم با سپیده تو هتل بیلیـارد بازی کنیم. عاشق بازی بیلیـارد بودم. رضا مـیز بیلیـارد کوچیکی داشت کـه بعضی وقتا تو خونـه با هم بازی مـی کردیم و یـه کم بلد بودم. حسابی خوش گذروندیم. بـه خصوص کـه با یک اکیپ دیگه مسابقه دادیم و با هزار بدبختی تونستیم از اونا ببریم. عصر هم تو محوطه هتل اسکیت بازی کردیم. اینقدر تو خود هتل بـه ما خوش مـی گذشت کـه نیـازی بـه بیرون رفتن نداشتیم. شب کـه شد بـه اصرار سپیده با ا بـه اسکله رفتیم. اسکله رفتن و دوچرخه سواری برنامـه هر شبمون شده بود. گفت:
- بچه ها اول بیـاین بریم یـه جا به منظور نشستن پیدا کنیم، بعد برین به منظور بازی.
قبول کردیم و همـه با هم بـه سمت ساحل رفتیم. گوشـه ای خلوت پیدا کردیم و چهار نفری نشستیم. چند دقیقه ای رو تو سکوت بـه آبی زیبای دریـا خیره شدم. سپیده هم مثل من بـه آب نگاه مـی کرد. بـه هر چیز آبی کـه نگاه مـی کردم یـاد چشمای عشق واهی ام مـی افتادم. بـه خصوص آسمون قبل از غروب. دلم براش تنگ شده بود. اون شب حس عجیبی داشتم. انگار دنیـا برام شکل دیگه ای پیدا کرده بود. همـه چیز رنگ دیگه ای بود سبز ها زیـادی سبز و آبی ها زیـادی آبی بودن. هر چهار نفر سکوت کرده بودیم و من داشتم از اون همـه زیبایی لذت مـی بردم. دلم مـی خواست از جا بلند بشم و رو بـه آسمون فریـاد بکشم:
- خدایـا! عاشقتم ... خیلی دوستت دارم. تو خیلی خوبی کـه اینـهمـه چیزای قشنگ بـه من دادی. خدایـا عاشق مم عاشق امم عاشق امم. من عاشق همـه ام همـه رو دوست دارم. تو رو بیشتر از همـه دوست دارم خدا جون ...
تو حال و هوای خاص خودم بودم کـه متوجه شدم بین و اشاره هایی رد و بدل مـی شـه و هر دو سمتی رو بـه هم نشون مـی دن. دنباله نگاهشون رو گرفتم و دیدم بـه یـه خانمـی کـه تنـها نشسته و چشم بـه آب زلال دوخته ، نگاه مـی کنن. رو بـه گفتم:
- چی شده ؟ چی رو دارین بـه همدیگه نشون مـی دین؟
بـه طرفم برگشت و من اشک رو توی چشمای سبز و درشتش دیدم. قلبم فرو ریخت و با تعجب گفتم:
- ی داری گریـه مـی کنی؟!
و هر دو درون حالی کـه بغض داشتن، از جا بلند شدن و به طرف اون خانم رفتن. چند لحظه بعد هر سه تو بغل هم گریـه مـی ! بـه سپیده گفتم:
- تو فهمـیدی این خانمـه کی بود؟
سپیده هم با تعجب گفت:
- نـه ولی حتماً طرف خیلی عزیزه کـه اینا اینطوری اشک مـی ریختن. عجب فیلم هندی شده ها!
دوباره بهشون نگاه کردم کـه دیدم این بار درون حالی کـه مـی خندیدن بـه سمت ما مـی یومدن

. جلل خالق! اینا چشون بود؟ یـهو مـی خندن یـهو گریـه مـی کنن. نکنـه خل شدن؟ مگه نشونـه دیوونگی همـین نیست؟ خوبه بلند شم فرار کنم. از فکرای خودم خندم گرفت. وقتی بـه ما رسیدن من و سپیده وایسادیم و ناچاراً سلام کردیم و به گرمـی جواب گرفتیم. اون غریبه، خانم قد بلندی بود با پوست سفید و چشمای درشت مشکی کـه توی صورتش برق مـی زدن انگار. روی هم رفته خوشگل بود بود و به دل مـی نشست، حتی با وجودی کـه سنش بالا بود. گفت:
- بچه ها معرفی مـی کنم، کیمـیا جون دوست عزیز دوران دبیرستان من و شیلا. البته مـی شـه گفت کـه کیمـیا شماست، چون با به منظور ما فرقی نداره.
این شد کـه بعد از اون ما اونو کیمـیا صدا زدیم.

پست دهههههههههههم

رو بـه کیمـیا گفت:
- این دو که تا هم رزا و سپیده، ای من و شیلا هستن.
کیمـیا بـه سپیده نگاه کرد و گفت:
- ماشاالله چقدر هم نازن! شیلا تو کپی جوونیـای خودته.
درست مـی گفت. سپیده دقیقاً شبیـه بود، همـینطور کـه من و رضا شبیـه بودیم. باباهامون این وسط ول معطل بودن! جالبی کار اینجا بود کـه و شیلا دو قلو بودن اما بـه هم شباهتی نداشتن. کیمـیا بـه من نگاه کرد و گفت:
- ماشالله شکیلا، توام خیلی شبیـه خودته! انگار دارم جوونی هاتون رو مـی بینم!
لبخندی زد و گفت:
- آره، رزا خیلی شبیـه منـه، پسرم، رضا هم تقریباً همـینطوره! البته اون فقط چشماش سبزه، بقیـه چهره اش کپی فرهاده!
کیمـیا با کنجکاوی پرسید:
- وای دو که تا بچه داری؟! پسرت نیومده؟
- نـه ، اونم واسه خودش با دوستاش برنامـه داشت. رفته شمال ...
شیلا بحثو عوض کرد و گفت:
- تو چی بی معرفت؟ تو چیکار کردی؟ بچه داری یـا نـه؟
برای لحظه ای ناراحتی رو تو نگاه کیمـیا دیدم. ولی خیلی زو بـه حالت طبیعیش برگشت و گفت:
- معلومـه کـه دارم! یـه پسر بیست و چهار ساله خیلی خوش تیپ!
ا تعریف کیمـیا لبخند نشست روی لبش و گفت:
- خدا بهت ببخشتش! دیگه تعریف کن، از زندگیت بگو. راضی هستی؟ مـی دونی چند ساله همو ندیدیم؟ دقیقاً از نامزدی من با...
به اینجا کـه رسید نگاهی بـه ما کرد و حرفشو خورد. انگار ما مزاحم بودیم. مـی دونستم درد دلای زیـادی به منظور گفتن دارن کـه البته من هم زیـاد مایل بـه شنیدن نبودم. که تا همـین جاش هم داشت خوابم مـی گرفت. دست سپیده رو گرفتم و گفتم:
- بریم بازی؟
اونم کـه معذب بودن و ها رو درک کرده بود، سری بـه نشونـه موافقت تکون داد و بلند شد. قبل از رفتن بـه طرف برگشتم و گفتم:
- اگه دیر کردیم شما خودتون برین هتل ما هم تاکسی مـی گیریم مـی یـایم. باشـه؟
اخم کرد و گفت:
- لازم نکرده! دو که تا تنـها چه جوری اون وقت شب مـی تونین خودتون بیـاین؟
- خواهش مـی کنم!
شیلا کـه حسابی مشتاق صحبت با دوست قدیمـیشان بود گفت:
- ولشون کن شکیلا بچه کـه نیستن. کیشم بـه اندازه کافی امنیت داره. برین جون فقط خیلی هم دیر نکنین.
با خوشحالی دستامو بـه هم کوبیدم و گفتم:
- چشم جون.
به دنبالش مشتی بـه شونـه سپیده کوبیدم و گفتم:
- بزن بریم.
با هم بـه سمت جایگاه دو چرخه ها رفتیم و دوتا دوچرخه کرایـه کردیم. نمـی دونم چرا دوباره دلشوره گرفته بودم و وقتی بـه سپیده گفتم پیشنـهاد داد پیش ا برگردیم. ولی من کـه به هیچ وجه نمـی خواستم آزادی بـه دست آمده رو از دست بدم قبول نکردم و به امـید اینکه بهتر شم بـه دوچرخه بازی ادامـه دادم. ساعت از دوازده گذشته بود کـه وارد پیست مخصوص دوچرخه شدیم. من از جلو با سرعت مـی رفتم و سپیده هم سرم
مـی یومد. تصمـیم داشتیم پیستو به منظور آخرین بار که تا آخر بریم و وقتی برگشتیم دوچرخه ها رو تحویل بدهیم و برگردیم هتل. ساعت نزدیک دو بود! آخرای پیست کـه رسیدیم با یـه نگاه بـه پشت سرم فهمـیدم دیگه هیچ همراهمون نیست و حسابی خلوت شده. ترس برم داشت چون چراغا هم کم نور و کم شده و همـه جا تاریک شده بود. با دیدن چند که تا دوچرخه سوار پسر ترسم بـه وحشت تبدیل شد و کم مونده بود سنگ کوب کنم! چون از نیشای باز پسرا کـه از قضا کم سن و سالم بودن و نگاهاشون مـی شد فهمـید کـه قصد و قرض بدی دارن و فاتحه مون خونده اس اگه گیرشون بیفتیم. رو بـه سپیده گفتم:

- سریع دور بزن و با تموم توانت فقط پا بزن!
به دنبال این حرف خودم با سرعت دور زدم و با نیرویی عجیب شروع بـه رکاب زدن کردم. بـه پشت سرم کـه نگاه کردم سپیده رو دیدم کـه چسبیده بـه من با سرعت و نفس زنون مـی یـاد. با فاصله کمـی از اون پسرا کـه سه نفر بودن مـی یومدن. ترسم وقتی بیشتر شد کـه صدای جیغ سپیده بلند شد. سریع بـه پشت سرم نگاه کردم و سپیده رو پخش زمـین دیدم. لعنتی! این باز افتاده بود! ناچاراً ایستادم و به طرفش رفتم. سپیده با ترس و صدایی کـه مـی لرزید و معلوم بود بـه زور جلوی گریـه ش رو گرفته گفت:
- یکی از این ا چرخمو ...
هنوز حرفش تموم نشده بود کـه دستی دور کمر من و دست دیگه ای دور شونـه سپیده حلقه شد. با دیدن دست پر مو و کریـه و سیـاه رنگ پسری کـه حدوداً بیست سال داشت مو بـه تنم راست شد و بی اراده یـه جیغی کشیدم بنفش! بـه دنبال جیغ من جیغ سپیده هم بلند شد. دست زبر پسر جلوی دهنمو گرفت و در گوشم با صدای نخراشیده و لهجه ای کـه نمـی دونستم کجاییـه زمزمـه کرد:
- کوچولوی خوشگل ... آروم باش کاریت ندارم ... فقط مـی خوام اون لبای خوشگلتو ...
به اینجا کـه رسید دستشو محکم گاز گرفتم و همـین کـه دستشو کشید دوباره جیغ کشیدم. چنان از ته دل جیغ مـی کشیدم کـه حس مـی کردم گلوم خش بر مـی داره. پسره کثیف با اون چشمای دریده و هرزه اش دوباره با سرعتی باور نی منو مـیون چنگالای چرکش گرفت و این دفعه کـه مشخص بود دیگه نمـی خواد فرصت رو از دست بده سر منو از عقب بـه سمت خودش برگردوند و صورتشو جلو آورد. چشمامو با انزجار بستم. هیچ کاری از من کـه مثل موش تو چنگال مار بودم بر نمـی یومد. فقط داشتم آرزو مـی کردم بمـیرم ولی لبای اونو حس نکنم. تو همـین لحطه پر استرس صدای فریـاد شخص دیگه ای باعث شد هم من چشمامو باز کنم هم اون پسره صورتشو عقب ببره. همون پسر سومـی کـه همراهشون بود، درون حالی کـه نفس نفس مـی زد گفت:
- دو که تا پسر قد بلند هیکلی دارن مـی یـان این طرف. نتونستین جلوی دهن این دو که تا ضعیفه رو نگه دارین؟ فکر کنم صدای جیغ اینا رو فهمـیدن و دارن مـی یـان اینور چون دارن مـی دون ...
با صدای جیغ سپیده نـه تنـها من کـه توجه اون دو که تا پسر هم بـه طرف سپیده کشیده شد. مثل اینکه پسری کـه سپیده رو گرفته بود هنوزم قصد ول شو نداشت. پسری کـه منو گرفته بود، ولم کرد و رو بـه اون پسر داد کشید:
- اوی احمق! ول کن بیـا اینجا ببینم ...
هنوز حرفش تموم نشد کـه منم اون دو که تا پسر رو دیدم. وقتی سپیده هم از دست اون کفتارا نجات پیدا کرد سریع بـه سمتش رفتم و کشیدمش تو بغلم. هر دو تو بغل هم زار مـی زدیم. صدای درگیری کـه بلند شد ترسمون بیشتر شد. دو نفر چطور مـی تونستن از بعد سه نفر بر بیـان؟ اینقدرم قدرت نداشتیم کـه فرار کنیم. ممکن بود درون صورت شکست خوردن اون دوتا ما بازم اسیر اون ا بشیم. سپیده زیرداشت آیـه الکرسی مـی خوند. سعی کردم تمرکز کنم که تا ببینم چه کاری بـه صلاحمونـه کـه صدایی شنیدم:
- بسه ... بسه دیگه بچه ها ... بریم که تا دیگه ای نیومده.
لای یکی از چشمامو باز کردم و پسرای مزاحمو دیدم کـه به سرعت درون حالی کـه رو چرخه ها رو هم بـه دنبالشون مـی کشیدن درون رفتن. یکی از پسرای قد بلند که تا وسط راه هم دنبالشون دوید ولی با صدای پسر دیگه کـه گفت:
- داریوش ولشون کن ... بذار برن بسشونـه.

خــــــــــــــب که تا نظر ندین دیگه نمـیزاررررررم

: به مدرسه دیر رسیدم چون به بازار کتاب رسید




[رمان تقـــــــــــــــــــــاص(واقعا متفاوته.امکان نداره ... به مدرسه دیر رسیدم چون به بازار کتاب رسید]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 02 Nov 2018 13:07:00 +0000



تمدید پاسپورت افغان

AfghanIrca News Agency | آغاز تمدید پاسپورت‌های قدیمـی 600 ...

کد مطلب :63477

تاریخ انتشار : تمدید پاسپورت افغان دوشنبه 2 دلو 1396 ساعت : 18:20:24

آغاز تمدید پاسپورت‌های قدیمـی 600 هزار مـهاجر افغانستانی درون تهران

سفارت جمـهوری اسلامـی افغانستان درون همکاری با اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی وزارت داخله ایران، تمدید پاسپورت افغان از روز یک شنبه(1 دلو)، کار تمدید پاسپورت های قدیمـی حدود 600 هزار مـهاجر افغانستانی را درون تهران آغاز کرده است. تمدید پاسپورت افغان این درون حالی هست که روند ثبت نام به منظور تمدید این پاسپورت ها، از 24 جدی آغاز شده بود.
مدت اعتبار تمدید جدید پاسپورت های قدیمـی این مـهاجرین، دو سال و از تاریخ مراجعه است. تمدید پاسپورت افغان قرار هست بر اساس توافقی کـه مـیان سفارت افغانستان و مسئولین جمـهوری اسلامـی ایران صورت گرفته و گفتگوهایی کـه پیش از این درون کمـیته مـهاجرین مـیان مسئولین دو کشور انجام شده، بعد از تمدید این پاسپورت ها، ویزای اقامت این مـهاجرین نیز بـه مدت دو سال تمدید شود.
این ویزاهای اقامتی از ماه جوزای سال 1395تاکنون تمدید نشده و پیش از این بـه مدت سه ماه/ سه ماه تمدید مـی گردید. این اولین بار هست که مقام های دو کشور به منظور تمدید دو ساله ویزای اقامت مـهاجرین دارای پاسپورت توافق مـی کنند.
بر اساس آمارهایی کـه سفارت افغانستان درون تهران ارائه کرده، حدود 600 هزار مـهاجر افغانستانی درون ایران دارای پاسپورت های دست‌نویس و قدیمـی و ویزای اقامتی مـی باشند.
این درون حالی هست که از شش ماه بـه این سو، روند صدور پاسپورت های الکترونیک و جدید درون شـهرهای تهران و مشـهد ایران آغاز شده، اما تبدیل تمام پاسپورت های قدیمـی بـه جدید، یک روند طولانی را درون بر مـی گیرد.
دکتر نصیراحمد نور، سفیر جمـهوری اسلامـی افغانستان درون ایران درون مورد تمدید پاسپورت های قدیمـی بـه صدای افغان(آوا) مـی گوید: اقامت این پاسپورت ها تقریبا از جوزای سال 95 خاتمـه یـافته و حالا طبق تفاهمـی کـه در کمـیته مـهاجرین مـیان دو کشور صورت گرفته، قرار هست اقامت این پاسپورت ها تمدید شود.
وی افزود کـه عدم تمدید این پاسپورت ها، مشکلاتی را درون برخی ادارات بـه عنوان مثال درون بانک ها و در رفت و آمدها مـهاجرین بـه وجود آورده، بر این اساس قرار شده کـه به صورت فوری، اعتبار پاسپورت های قدیمـی تمدید شود که تا اقامت ها نیز تمدید گردند.
به گفته سفیر افغانستان درون ایران: "اگر منتظر بمانیم کـه اول این مـهاجرین پاسپورت ماشین خوان بگیرند، این موضوع درون این مدت کم، عملی نیست. بر این اساس، یک پروسه ویژه را با همکاری اداره اموراتباع و مـهاجرین خارجی وزارت داخله ایران راه اندازی کرده ایم".
بر اساس یک بیـانیـه سفارت افغانستان درون تهران، مـهاجرین دارای پاسپورت های قدیمـی درون تهران، به منظور تمدید این پاسپورت ها مـی توانند از طریق سیستم نوبت‌دهی آنلاین درون وب‌سایت این سفارت نوبت گرفته و جهت تمدید پاسپورت خود، از روز یک شنبه(1 دلو)، بـه دو مرکز تعیین شده سلیمانخانی و گل تپه درون تهران مراجعه نمایند. سفارت افغانستان به منظور تمدید دو ساله هر پاسپورت، مبلغ 195 هزار تومان دریـافت مـی کند کـه مـهاجرین قبل از مراجعه به منظور تمدید، حتما به حساب بانکی سفارت واریز نمایند.
دکتر نصیراحمد نور ابراز امـیدواری مـی کند کـه بتوانند ظرف یک ماه تمدید پاسپورت های مـهاجرین حاضر درون تهران را تکمـیل کرده و بعد از آن، کارمندان بخش قنسولی سفارت بـه شـهرهای دیگری کـه جمعیت مـهاجرین بیشتری دارند، مثل اصفهان، سفر کنند.
البته بـه گفته وی، مـهاجرین دارای پاسپورت های قدیمـی کـه اقامت شان فعلا با همکاری مقامات جمـهوری اسلامـی ایران تمدید مـی شود، این مرحله را پایـان کار ندانند و به تدریج به منظور تبدیل پاسپورت های خود بـه پاسپورت های الکترونیک مراجعه نمایند.
سفیر افغانستان هشدار داد کـه اگر مـهاجرین به منظور تبدیل پاسپورت های خود بی توجهی کنند، احتمال دارد مرحله ای پیش بیـاید کـه ویزای اقامت هرکه پاسپورت جدید نداشت، لغو شود و آن ها دیگر فرصت نداشته باشند پاسپورت خود را تعویض کنند.
وی مـی گوید کـه روزانـه مـی توانند بـه درخواست پاسپورت های الکترونیک 500 که تا یک هزار نفر رسیدگی کنند، اما تاکنون مراجعین روزانـه بـه 200 تن هم نمـی رسد.
البته یک دلیل پایین بودن مـیزان مراجعین به منظور دریـافت پاسپورت های جدید، موضوع تأیید و صدور تذکره هست که بـه گفته دکتر نور، با گذشت هر روز، ظرفیت های این بخش درون حال افزایش هست و با فعال شدن یک ساختمان جدید درون تهران، چند برابر مـی شود. اما سفیر کشور از مـهاجرین خواست تنـهاانی به منظور تأیید و یـا دریـافت تذکره مراجعه کنند کـه مـی خواهند پاسپورت جدید بگیرند.
سفارت افغانستان درون ایران به منظور تسریع درون امر صدور پاسپورت های جدید، اخیر بـه جای صدور تذکره، تثبیت هویت مـهاجرین را آغاز کرده کـه البته مراحلی مشابه صدور تذکره دارد، اما بـه جای صدور تذکره، یک کد تثبیت هویت و صرفا به منظور صدور پاسپورت صادر مـی شود.
در حال حاضر، درون بخش صدور و تأیید تذکره و تثبیت هویت، روزانـه بین 200 که تا 300 مراجعه کننده وجود دارد، اما بالا بودن تعداد مراجعین بـه این بخش، سبب شده کـه ظرفیت نوبت گیری به منظور چند ماه تکمـیل گردد.
علاوه بر حضور 600 هزار مـهاجر دارای پاسپورت، حدود 800 هزار پناهنده دارای کارت آمایش و مورد حمایت کمـیشنری عالی سازمان ملل درون امورپناهندگان و همچنین بیش از ییم مـیلیون مـهاجر غیرقانونی و فاقد هرگونـه اسناد هویتی و اقامتی درون ایران زندگی مـی کنند.

  خبرگزاری افغان ایرکا




[AfghanIrca News Agency | آغاز تمدید پاسپورت‌های قدیمـی 600 ... تمدید پاسپورت افغان]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 20 Jul 2018 08:23:00 +0000



ع مصنوعی

AfghanIrca News Agency | زنان‌ مصنوعی به منظور تروریست های سوری

کد مطلب :15294

تاریخ انتشار : ع مصنوعی پنج شنبه 27 سرطان 1392 ساعت : 19:35:36

زنان‌ مصنوعی به منظور تروریست های سوری

 یک شرکت هرزه ساز فرانسوی کـه سالهاست درون راستای اقدامات ضد انسانی فعالیت مـی کند و زنان و مردان مصنوعی به منظور رانان مـی سازد، ع مصنوعی اخیرا درون دفاع از ارتش آزاد سوریـه بر آمده و اعلام کرده هست که درون راستای حمایت از مخالفان رژیم بشار اسد، زنان مصنوعی را به منظور تخلیـه شـهوات انسانی سربازان ارتش آزاد سوریـه بصورت رایگان درون اختیـار آنـها قرار مـی دهد و در گزارشی مفصل کـه یک مجله هرزه نگار فرانسوی آن را منتشر کرده هست این اقدامش را علنی کرده است.

این شرکت همچنین اعلام کرده هست که هیچ محدودیتی به منظور ارسال زنان مصنوعی ندارد و هر تعدادی کـه فرماندهان ارش آزاد سوریـه بخواهند درون اختیـار آنـها قرار مـید هند .این زنان مصنوعی کـه مـی تواند همـه اعمال و رفتار یک انسان واقعی را انجام دهند متاسفانـه درون حال توزیع درون بازارهای دنیـا، بـه ویژه کشورهای اسلامـی مـی باشد .

بر اساس گزارش های منتشر شده صاحب این شرکت فرانسوی یکی از شیخ نشیـان قطری هست که زد و بند های مالی هم با امـیر جدید قطر دارد.گفتنی هست تا بـه حال چندین محموله از این زنان مصنوعی به منظور تخلیـه غرایض سربازان وحشی ارتش آزاد سوریـه کـه گویـا دیگر زنان واقعی آنـها را ارضا نمـی کند ارسال شده است.

لازم بـه ذکر هست که یک دستگاه تانک فرانسوی بـه رنگ صورتی با چندی از این زنان مصنوعی به منظور تبلیغات و جمع آوری کمک از مردم به منظور این حرکت بـه اصطلاح بشر دوستانـه درون خیـابان های اصلی چند شـهر فرانسه تردد کرده و محموله های خودشان را به منظور ترویست های سوری ارسال کرده اند ، تصویر زیر کاملا گویـا مـی باشد.

  خبرگزاری افغان ایرکا

. ع مصنوعی . ع مصنوعی




[AfghanIrca News Agency | زنان‌ مصنوعی به منظور تروریست های سوری ع مصنوعی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 02 Jul 2018 11:58:00 +0000



كس دوستم

AfghanIrca News Agency | ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون ...

کد مطلب :11877

تاریخ انتشار : كس دوستم چهار شنبه 26 ميزان 1391 ساعت : 05:49:17

ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون زایمان کرد

ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون زایمان کرد

این هنگامـیکه دچار درد زایمان شد بـه جای درخواست کمک بـه تنـهایی اقدام بـه وضع حمل کرد و سعی کرد با استفاده از قرار حوله ای بین دندانـهایش و چسب زدن بر دهان مانع از فریـاد زدن خود شود. كس دوستم بـه گزارش آژانس خبرگزاری افغان ایرکا بـه نقل از تک پارس، كس دوستم این نوجوان کـه باردار بوده و حاملگیش را از همـه پنـهان کرده بود، بـه صورت مخفیـانـه و در شرایطی سخت درون خانـه زایمان کرد! این خبر درون حالی جنجالی شد کـه وی نوزادش را کـه یک پسر بود خفه کرده و در یک جعبه کفش پنـهان کرد. كس دوستم “کسیدی گودیسون” ۱۴ ساله بعد از دستگیری بـه عنوان یک قاتل درجه یک محاکمـه خواهد شد، او متهم هست که فرزند خود را بـه قتل رسانده هست . داستان وحشتناک او همـه را شگفت زده کرده هست اینکه او چگونـه توانسته هست ماهها بارداری خود را از همـه مخفی کند گفته مـیشود هرساله ۷۵۰ هزار نوجوان امریکایی دچار بارداری ناخواسته و پنـهانی مـی شوند. این هنگامـیکه دچار درد زایمان شد بـه جای درخواست کمک بـه تنـهایی اقدام بـه وضع حمل کرد و سعی کرد با استفاده از قرار حوله ای بین دندانـهایش و چسب زدن بر دهان مانع از فریـاد زدن خود شود. او بند ناف بچه را با یک قیچی بریده و بعد از بـه دنیـا آمدن بچه اش او را خفه کرده و بدنش را دریک جعبه کفش درون کمدش قرار داد.او مـیگوید علت اینکار ترس از عالعمل مادرش بوده است. سه روز بعد از این حادثه زمانیکه مادرش درون حال تمـییز اتاق بود متوجه جعبه کفش شد و زمانیکه جسد یک نوزاد را درون آن دید با پلیس تماس گرفت و اینجا بود کـه دست این رو شد. مادرش مـی گوید یکبار بـه وضعیت ظاهری او شک کردم اما وقتی از او تست بارداری گرفتم جواب آزمایش منفی بود و تعجب مـیکنم کـه این چگونـه توانسته هست با این شرایط سخت و به تنـهایی وضع حمل کند.

  آژانس خبرگزاری افغان ایرکا




[AfghanIrca News Agency | ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون ... كس دوستم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 26 Jul 2018 04:06:00 +0000



کارت امایش ١١ اتباع تهران

قابل توجه اقشار آسيب پذیرِ داراي كارت آمايش ١١ درون استان تهران

کد مطلب :60586

تاریخ انتشار : کارت امایش ١١ اتباع تهران شنبه 11 سنبله 1396 ساعت : 22:39:08

قابل توجه اقشار آسيب پذیرِ داراي كارت آمايش ١١ درون استان تهران

اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی استانداری تهران بـه منظور پایش و به روز رسانی اطلاعات اقشار آسیب پذیر، کارت امایش ١١ اتباع تهران از کلیـه افرادی کـه دارای شرایط زیر هستند دعوت مـیشود با درون دست داشتن کارت آمایش معتبر کلیـه اعضاء خانوار بـه یکی از مراکز خدمات اداری گل تپه، سلیمانخانی، پاکدشت و اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی استانداری تهران مراجعه و نسبت بـه ثبت مشخصات خود اقدام نمایند:
1- بیماران خاص شامل: هموفیلی، تالاسمـی، دیـالیزی، ام اس و پیوند کلیـه با ارائه گواهی از بنیـاد بیماران خاص.
2- خانواده های دارای معلولین جسمـی، حرکتی، ذهنی، روحی یـا حسی با ارائه گواهی از سازمان بهزیستی.
3- مددجویـان بی سرپرست با ارائه گواهی از سازمان بهزیستی و کمـیته امداد.
4- زنان سرپرست خانوار تبعه خارجی کـه حضانت فرزندان زیر 18 سال خود را با حکم مرجع قضایی عهده دار مـی باشند.
5- خانواده های بی بضاعت مالی کـه دارای 5 فرزند زیر 18 سال هستند.
6- خانواده دارای بیماران صعب العلاج از قبیل سرطان، دیـابت، هپاتیت و... کارت امایش ١١ اتباع تهران با ارائه گواهی از پزشک متخصص.
7- از کارافتادگی سرپرست خانوار (بدون داشتن فرزند بالای 18 سال درون پرونده شناسایی).
8- سرپرست خانوار 65 سال بـه بالا، بدون فرزند پسر بالای 18 سال.
9- مردان دارای سن 70 سال بـه بالا (بدون خانواده)  و زنان بدون سرپرست و خانواده.
10- مردان افغانی کـه با زنان ایرانی ازدواج و جهت ثبت ازدواج اقدام نموده اند.
11- اعضاء درجه اول خانواده معظم شـهدا (پدر، مادر، همسر، فرزند) با ارائه گواهی بنیـاد شـهید و امور ایثارگران.
12- فرزندان زنان ایرانی مزدوج با اتباع خارجی کـه به علت فوت، متارکه یـا مفقودیت همسر، حضانت فرزندان بر عهده مادر ایرانی مـی باشد و با ارائه گواهی فوت، طلاق نامـه، دادنامـه مبنی بر حضانت فرزند.
13- طلاب تبعه خارجی شاغل بـه تحصیل درون مدارس علمـیه جامعه المصطفی با ارائه گواهی صادره از جامعه المصطفی.
14- رزمندگانی کـه بیش از 6 ماه درون جبهه حضور داشته اند با ارائه گواهی صادره از مرجع اعزام کننده.

* تذکر
1- درون صورتیکه خانوارهای واجد شرایط فوق بـه هر دلیلی درون طرح شرکت ننمایند، درون آمایش 12 حتما کلیـه هزینـه های مربوطه از جمله عوارض شـهرداری، کارت کار، بیمـه و.... کارت امایش ١١ اتباع تهران را بپردازند.
2- کلیـه مراکز خدمات اداری از جمله سلیمانخانی، گل تپه، پاکدشت و اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی استانداری تهران درون تاریخ ذکر شده از ساعت 8 صبح الی 4 بعد از ظهر پذیرای اقشار آسیب پذیر جهت ثبت نام خواهند بود.
3- ارائه مدارک ذکر شده درون اطلاعیـه لازم و ضروری است. درون صورت نداشتن مدارک ثبت نام صورت نمـی گیرد.
4- اقشار آسیب پذیر درون صورت دسترسی بـه هر یک از مراکز زیر مـی توانند مراجعه و ثبت نام نمایند.

* آدرس مراکز ثبت نام
- اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی استانداری تهران:
 انتهای بزرگراه حکیم غرب- چهار راه تعاون (نرسیده بـه شـهرزیبا) بلوار شـهید فرساد شرقی- خ نیلوفر- جنب ساختمان بیمـه ملت.
- مرکز خدمات اداری سلیمانخانی: تهرانسر- انتهای بلوار گلها.
- مرکز خدمات اداری گل تپه: جاده ورامـین- ایستگاه عوارضی- نرسیده بـه پلیس راه قرچک- جنب زندان زنان.
- مرکز خدمات اداری پاکدشت: پاکدشت- روبروی دانشگاه ابوریحان- مـیدان مادر- مـیدان شورا.

  خبرگزاری افغان ایرکا




[قابل توجه اقشار آسيب پذیرِ داراي كارت آمايش ١١ درون استان تهران کارت امایش ١١ اتباع تهران]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 19 Jun 2018 09:29:00 +0000



شرایط گواهینامه برای مهاجرین

هنوز دریـافت گواهینامـه به منظور مـهاجرین افغانستانی دارای کارت ...

کد مطلب :61553

تاریخ انتشار : شرایط گواهینامه برای مهاجرین سه شنبه 2 عقرب 1396 ساعت : 13:29:21

مدیر کل امور اتباع خراسان رضوی:

هنوز دریـافت گواهینامـه به منظور مـهاجرین افغانستانی دارای کارت آمایش هنوز نـهایی نشده است

محمد عجمـی؛ مشاور والی و مدیر کل امور اتباع خراسان رضوی طی نشستی با اصحاب رسانـه، شرایط گواهینامه برای مهاجرین جزئیـات طرح آمایش ۱۲، اعزام مـهاجرین افغانستانی بـه عتبات عالیـات را تشریح کرد و اطلاعاتی درون مورد صدور گواهینامـه به منظور دارندگان کارت آمایش ارائه نمود.

طرح آمایش ۱۲
محمد عجمـی؛ مشاور والی و مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی ولایت خراسان رضوی با تاکید بر داشتن مدرک اقامتی معتبر به منظور اتباع خارجی ساکن ایران گفت: بـه همـین منظور از هجدهم ماه مـیزان/ مـهر ثبت نام آمایش دوازدهم به منظور نوبت دهی آغاز شده است.
محمد عجمـی گفت: ۱۵۰ هزار تبعه خارجی دارای کارت آمایش یـا دارندگان برگه تردد اصلاحات کـه در خراسان رضوی ساکن هستند، که تا پایـان ماه قوس/ آذر مـهلت دارند درون طرح آمایش شرکت و کارت های جدید خود را دریـافت نمایند.
این مقام مسوول خاطر نشان کرد: بعد از پایـان مـهلت شرکت درون طرح دوازدهم، بـه دارندگان کارت آمایش یـازدهم هیچ گونـه خدماتی درون ادارات و نـهادهای دولتی ارائه نخواهد شد.

اعزام بـه عتبات عالیـات
محمد عجمـی درون ادامـه نشست خبری بـه موضوع اعزام مـهاجرین افغانستانی و پناهندگان عراقی بـه عتبات عالیـات، از اول مـیزان /مـهر که تا سی ام این ماه ۳۳ هزار نفر به منظور شرکت درون اربعین حسینی پیش ثبت نام د کـه از این تعداد تاکنون هشت هزار نفر ثبت نامشان قطعی شده است.
مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی خراسان رضوی درون عین حال از بازگشایی سامانـه پیش ثبت نام شرکت درون اربعین حسینی خبر داد و گفت : این سامانـه که تا ۸/۸/ به منظور ثبت نام از متقاضیـان فعال مـی باشد.
او بیـان داشت کـه فقط دارندگان کارت آمایش، روادید طرح خانوار وانی کـه پاسپورت دستنویس دارند به منظور ثبت نام بـه دفاتر کفالت مراجعه نمایند.
محمد عجمـی متذکر شد: ازانی کـه در طرح سرشماری شرکت کرده اند فقط آندسته از افرادی کـه یکی از طرفین(زن و مرد) دارای مدرک باشد مـی توانند به منظور تشرف بـه عتبات عالیـات اقدام نمایند .
پیش از این مقامات مسوول اعلام کرده بودند کـه والدین دانش آموزان فاقد مدرک کـه در طرح سرشماری شرکت کرده و رسید دریـافت نموده اند هم مـی توانند ، به منظور عتبات عالیـات ثبت نام نمایند اما عجمـی بیـان داشت کـه شرایط ثبت نام از این مـهاجرین فراهم نگردیده است.
ش بینی کرد کـه امسال حدود ۳۵ هزار مـهاجر افغانستانی مقیم ولایت خراسان رضوی بـه عتبات عالیـات مشرف شوند.
عجمـی مرز زمـینی اعزام زوار حسینی از ولایت خراسان رضوی اعم از مـهاجر و انصار را مرز شلمچه اعلام کرد و در عین حال افزود: محدودیتی به منظور سفر هوایی مـهاجرین افغانستانی بـه عتبات عالیـات وجود ندارد.

گواهینامـه رانندگی
مدیر کل امور اتباع خراسان رضوی درون این نشست خبری بـه موضوع صدور گواهینامـه رانندگی به منظور دارندگان کارت آمایش کـه در این روزها، کـه بازار تایید و تکذیب خبر آن داغ بود، اشاره کرد و گفت: از سال های گذشته درون خصوص صدور گواهینامـه به منظور دارندگان کارت آمایش تلاش های زیـادی صورت گرفته است.
این مقام مسوول تصریح کرد: توافقاتی درون این خصوص بین نـهادهای ذیربط صورت گرفته هست اما سازکار اجرایی آن تاکنون مشخص نیست و منتظر انجام هماهنگی های لازم بین نـهادها و ادارات مربوطه هستیم کـه به محض نـهایی شدن و ابلاغ اجرای آن، از طریق رسانـه ها، چگونگی مراجعه متقاضیـان اطلاع رسانی مـی شود.

گواهی ولادت
مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی خراسان رضوی درون پایـان نشست خبری درون پاسخ بـه خبرنگار آوا کـه از وی درون خصوص صدور گواهی ولادت به منظور نوزادان درون بیمارستان و دستور العمل جدید آن پرسید ، چنین پاسخ داد: وی افزود: بر اساس دستور العمل جدید کـه اجرایی هم شده، بعد از تولد نوزادان درون بیمارستان ها ، گواهی ولادت و تصویری از مدارک اقامتی والدین بـه اداره کل امور اتباع ارسال مـی شود و والدین بعد از ده که تا دو هفته مـی توانند با درون دست داشتن مدارک خود باتوجه بـه اینکه کارت آمایش دارند یـا پروانـه اقامت بـه اداره کل امور اتباع یـا پولیس مـهاجرت مراجعه نمایند.
عجمـی گفت: این سازو کار به منظور شناسایی سریع نوزادان و صدور مدرک اقامتی به منظور آنـها بسیـار موثر مـی باشد چرا کـه پیش از این والدین بعد از گذشت سال ها به منظور دریـافت کارت و مدرک اقامتی به منظور فرزندان خود مراجعه مـی د کـه برای تایید به منظور تثبیت هویت و نسبت آنـها آزمایش دی ان ای صورت مـی گرفت کـه مشکلاتی را به منظور خانواده ها بـه وجود آورده بود و پس از تایید نبست به منظور آنـها مدرک شناسایی صادر مـی شد.

  خبرگزاری افغان ایرکا

. شرایط گواهینامه برای مهاجرین . شرایط گواهینامه برای مهاجرین




[هنوز دریـافت گواهینامـه به منظور مـهاجرین افغانستانی دارای کارت ... شرایط گواهینامه برای مهاجرین]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 10 Jul 2018 08:42:00 +0000



ع های درباره پسرام

AfghanIrca News Agency | ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون ...

کد مطلب :11877

تاریخ انتشار : ع های درباره پسرام چهار شنبه 26 ميزان 1391 ساعت : 05:49:17

ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون زایمان کرد

ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون زایمان کرد

این هنگامـیکه دچار درد زایمان شد بـه جای درخواست کمک بـه تنـهایی اقدام بـه وضع حمل کرد و سعی کرد با استفاده از قرار حوله ای بین دندانـهایش و چسب زدن بر دهان مانع از فریـاد زدن خود شود. ع های درباره پسرام بـه گزارش آژانس خبرگزاری افغان ایرکا بـه نقل از تک پارس، ع های درباره پسرام این نوجوان کـه باردار بوده و حاملگیش را از همـه پنـهان کرده بود، بـه صورت مخفیـانـه و در شرایطی سخت درون خانـه زایمان کرد! این خبر درون حالی جنجالی شد کـه وی نوزادش را کـه یک پسر بود خفه کرده و در یک جعبه کفش پنـهان کرد. ع های درباره پسرام “کسیدی گودیسون” ۱۴ ساله بعد از دستگیری بـه عنوان یک قاتل درجه یک محاکمـه خواهد شد، او متهم هست که فرزند خود را بـه قتل رسانده هست . داستان وحشتناک او همـه را شگفت زده کرده هست اینکه او چگونـه توانسته هست ماهها بارداری خود را از همـه مخفی کند گفته مـیشود هرساله ۷۵۰ هزار نوجوان امریکایی دچار بارداری ناخواسته و پنـهانی مـی شوند. این هنگامـیکه دچار درد زایمان شد بـه جای درخواست کمک بـه تنـهایی اقدام بـه وضع حمل کرد و سعی کرد با استفاده از قرار حوله ای بین دندانـهایش و چسب زدن بر دهان مانع از فریـاد زدن خود شود. او بند ناف بچه را با یک قیچی بریده و بعد از بـه دنیـا آمدن بچه اش او را خفه کرده و بدنش را دریک جعبه کفش درون کمدش قرار داد.او مـیگوید علت اینکار ترس از عالعمل مادرش بوده است. سه روز بعد از این حادثه زمانیکه مادرش درون حال تمـییز اتاق بود متوجه جعبه کفش شد و زمانیکه جسد یک نوزاد را درون آن دید با پلیس تماس گرفت و اینجا بود کـه دست این رو شد. مادرش مـی گوید یکبار بـه وضعیت ظاهری او شک کردم اما وقتی از او تست بارداری گرفتم جواب آزمایش منفی بود و تعجب مـیکنم کـه این چگونـه توانسته هست با این شرایط سخت و به تنـهایی وضع حمل کند.

  آژانس خبرگزاری افغان ایرکا




[AfghanIrca News Agency | ع ۱۴ ساله اي کـه مخفیـانـه درون ... ع های درباره پسرام]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 26 Jul 2018 04:06:00 +0000



پرورش سبزیجات درگلخانه

کشت سبزیجات درون گلخانـه های زمستانی زمـینـه خوب کار و در آمد ...

کد مطلب :8422

تاریخ انتشار : پرورش سبزیجات درگلخانه سه شنبه -78 حمل -621 ساعت : 00:00:00

کشت سبزیجات درون گلخانـه های زمستانی زمـینـه خوب کار و در آمد درون بامـیان

شماری از مردم بامـیان مـی گویند کـه کشت سبزیجات درگلخانـه های زمستانی،زمـینـه خوب کار و در آمد را به منظور عده ای از مردم این ولایت فراهم کرده است. پرورش سبزیجات درگلخانه صابره باشنده دره فولادی مرکزبامـیان، پرورش سبزیجات درگلخانه کـه ازچهارسال بدینسو درگلخانـه های آفتابی سبزیجات مـیکارد گفت: «مدت چهارسال مـی شود کـه در این گلخانـه کرم، گلپی، پالهالی های سبزیجات را پرورش مـی دهد کـه درمنطقه شان بفروش مـی رساند و از این طریق قسمتی از مصارف خانواده ی خویش را تأمـین مـی کند.» وی مـی گوید کـه سبزیجات گلخانـه ای را کـه خودشان پرورش مـی دهند نسبت بـه سبزیجاتی کـه از دیگرولایـات درون بامـیان بفروش مـی رسد تازه تر و بهتراست. پرورش سبزیجات درگلخانه محمد علی یکی دیگر از باشندگان دره فولادی کـه از سال گذشته سبزیجات گلخانـه ای را پرورش مـی دهد نیز گفت: «خانواده هایی کـه توان خرید سبزیجات را از بازار ندارند، پرورش سبزیجات درون گلخانـه های آفتابی درفصل زمستان کمک مـی کند که تا خانواده ها هم سبزی داشته باشند وهم از این طریق مصارف خانواده شانرا تأمـین نمایند.» درون همـین حال فاطمـه حسینی یکی ازکارکنان این بخش دفتربنیـاد آغاخان گفت: « درمرکز و ولسوالی های بامـیان و دو ولسوالی شیخ علی و سرخ پارسای ولایت پروان نیز، که تا هنوز28 گلخانـه زمستانی را، ایجاد کرده اند. او مـی گوید :«افرادی کـه دراین گلخانـه های زمستانی سبزیجات را کشت مـی کنند، مـی توانند ازآن ها، عواید خوبی درفصل زمستان داشته باشند.» گفتنی هست که بنیـاد آغاخان دربامـیان یکی ازموسسه های بین المللی هست که کشت سبزیجات درگلخانـه های زمستانی را درون این ولایت ترویج مـی دهد. درگلخانـه های زمستانی کـه در زیرپلاستیک سبزی کشت مـی شود ازچند سال اخیر دربامـیان رواج یـافته هست که ازین ناحیـه عواید خوبی نصیب شماری ازخانواده ها مـی شود.

  آژانس خبری ایرکا




[کشت سبزیجات درون گلخانـه های زمستانی زمـینـه خوب کار و در آمد ... پرورش سبزیجات درگلخانه]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 27 Jul 2018 12:26:00 +0000



ع کارت امایش 11

AfghanIrca News Agency | خبرگزاری افغان ايرکا |انعکاس ...

شروع نوبت دهی و صدور برگ حمایت تحصیلی دانش آموزان فاقد مدارک درون دفاتر کفالت ایران

صدور برگ حمایت تحصیلی سال ۹۷ _ ۹۸ دانش آموزان اتباع خارجی فاقد مدرک درون دفاتر کفالت اتباع خارجی درون ایران آغاز و افرادی کـه دارای برگ حمایت تحصیلی و یـا برگ شرکت درون سرشماری مـی باشند، ع کارت امایش 11 جهت نوبت گیری و دریـافت برگ حمایت تحصیلی سال 97_۹۸ بـه دفاتری کـه سال گذشته برگ حمایت تحصیلی خود را دریـافت و یـا سرشماری شده اند، مراجعه نمایند.

پنج شنبه 28 سرطان 1397 - 06:04:28 AM

از سوی مرکز فعالیت‌های فرهنگی اجتماعی تبیـان؛ همایش «علما و فرهنگیـان و ضرورت حضور تأثیرگذار بر اوضاع افغانستان؛ موانع و راهکارها» درون ولایت قم ایران برگزار شد

صبح امروز چهارشنبه همایش «علما و فرهنگیـان و ضرورت حضور تأثیرگذار بر اوضاع افغانستان درون مرکز فرهنگی یـاوران حضرت مـهدی(عج) از سوی مرکز فعالیت‌های فرهنگی اجتماعی تبیـان کـه با حضور علما،‌ دانشجویـان، مدیر کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی ولایت قم، آیت الله حسینی قزوینی مدیر موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر عج، اعضای دفاتر مختلف مرکز تبیـان و سایر اقشار مختلف مـهاجرین افغاستانی درون ولایت قم ایران برگزار شد.

چهار شنبه 27 سرطان 1397 - 19:32:05 PM

نکاتی درباره ثبت‌نام دانش آموزان غیرمجاز افغانستانی درون ایران

ثبت نام دانش آموزان افغانستانی فاقد مدرک اقامتی معتبر درون دفاتر کفالت اتباع خارجی انجام مـی شود . ع کارت امایش 11 بر اساس اطلاعیـه ای کـه روابط عمومـی اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی استان اصفهان درون تاریخ 1397/04/21 نشر کرده است؛سرپرستان فرزندان لازم التعلیم افغانستانی فاقد مدرک معتبر ، جهت دریـافت برگه حمایت تحصیلی حتما به دفاتر کفالت مراجعه نمایند.

دوشنبه 25 سرطان 1397 - 17:51:15 PM

نوجوان افغان درون پیوند با تجاوز درون آلمان بازداشت شد

یک جوان ۱۴ ساله افغان درون شـهر ویسبادن آلمان بازداشت گردید. ع کارت امایش 11 این پناهجو همراه با یک جوان عراقی مظنون هستند کـه بر ۱۱ ساله آلمانی تجاوز کرده اند. جوان عراقی بـه یک مورد تجاوز و قتل دیگر نیز متهم گردیده است.

پنج شنبه 14 سرطان 1397 - 10:55:40 AM

اطلاعیـه سفارت افغانستان درون تهران درون مورد رایگان شدن صدور پاسپورت ماشین خوان به منظور دانشجویـان مـهاجر

خداوند متعال را شاکریم کـه با توجه بـه تقاضاهای مکرر دانشجویـان مـهاجر افغان درون ایران و پیگیری های مستمر سفارت کبرای جمـهوری اسلامـی افغانستان درون تهران طی مکاتیب و همچنین نشست های مختلف دانشجویی با حضور مقامات کشوری و مطرح موضوع رایگان شدن صدور پاسپورت ماشین خوان به منظور دانشجویـان مـهاجر افغان درون ایران درون راستای منافع ملی و مـیهنی و قانون حمایت از اتباع کشور؛ موضوع مورد توجه مقام محترم ریـاست جمـهوری کشور قرار گرفته و موافقت خویش را با آن اعلام نموده اند.

دوشنبه 4 سرطان 1397 - 13:06:39 PM

جشن روز پناهنده با شعار همـه به منظور پناهندگان مـی‌ایستیم درون مشـهد برگزار شد

جشن روز پناهنده با شعار «همـه به منظور پناهندگان مـی‌ایستیم» با حضور عجمـی، مدیرکل اداره اتباع درون خراسان رضوی، مولا گتا مسئول دفتر کمـیساریـای عالی سازمان ملل متحد درون امور پناهندگان و سیدنورالله راغی سرکنسول افغانستان درون مشـهد و حضور کم سابقه فرهنگیـان و هنرمندان و جامعه مـهاجرین برگزار شد.

يکشنبه 3 سرطان 1397 - 12:47:00 PM

سفارت افغانستان درون ایران: برای طرح قانون‌مند مـهاجرین غیرقانونی نیرو و امکانات لازم را نداریم

به دنبال درخواست جدی اداره کل اموراتباع و مـهاجرین خارجی وزارت داخله ایران مبنی بر ورود سریع حکومت افغانستان بـه روند قانون‌مند ساختن حضور اتباع غیرقانونی کشور درون ایران، سفیر و نماینده فوق‌العاده رییس‌جمـهور درون تهران مـی‌گوید کـه سفارت افغانستان درون تهران نیرو و امکانات لازم را به منظور عملی این طرح ندارد و گفت‌وگوها با مقام‌های حکومتی درون کابل درون این زمـینـه جریـان دارد.

پنج شنبه 31 جوزا 1397 - 18:23:11 PM

گزارش تصویری؛ گرامـی‌داشت از روز جهانی پناهنده و تقدیر از نخبگان افغانستانی درون تهران

هم‌زمان با فرا رسیدن 30 جوزا برابر با 20 جون، روز جهانی پناهنده، اداره کل امورپناهندگان و مـهاجرین خارجی وزارت داخله ایران و کمـیشنری عالی سازمان ملل درون امورپناهندگان درون ایران، درون مراسمـی درون دانشگاه تهران، از نخبگان پناهنده افغانستانی تقدیر د.

چهار شنبه 30 جوزا 1397 - 17:36:55 PM

حبس ابد پناهجویی کـه همسرش را درون آلمان کشت

یک مـهاجر ۳۲ ساله افغان درون برابر چشمان سه خوردسالش آنقدر همسرش را لت و کوب کرد کـه او بـه حالت کما رفت و ۱۱ روز بعد چشم از جهان فروبست. اکنون محکمـه این فرد مجرم را بـه حبس عمری محکوم کرده است.

شنبه 19 جوزا 1397 - 15:22:02 PM

پناهجویـان مـی توانند خانواده خود را بـه آلمان دعوت کنند

الحاق اعضای خانواده پناهجویـان دارای حفاظت فرعی (اقامت یک ساله) درون آلمان، از ماه اگست امسال آغاز مـی‌شود. بر بنیـاد پیشنویس قانون تازه وزارت داخله فدرال، ماهانـه یک هزار تن اجازه ورود بـه آلمان را دریـافت مـی‌کنند.

شنبه 19 جوزا 1397 - 15:18:20 PM

احیـایی فرهنگ تشویق از نخبگان امر ضروری است

چند روز قبل یکی ازروز نامـه های ایران نوشته بود ( غوغای جوانان افغان) وهمـیشـه بـه این باور بودم کـه مـهاجرین درون حوزه ای ایران دربعد اموزش ونخبه پروری خود نسبتا موفق بوده هست و که تا کنون ازاین حوزه ای اموزشی خیلی از نخبگان پرورش یـافته ووارد دست گاه مدیریتی واجرایی کشور افغانستان شده است.

چهار شنبه 16 جوزا 1397 - 12:11:32 PM

سفیر و نماینده فوق‌العاده رییس‌جمـهور کشورمان درون ایران: دکتر نصیراحمد نور: ع کارت امایش 11 توطئه پنـهانی غیرمسلمانان درون صدد خواری، نفاق و ضعیف ساختن مسلمانان است

سفیر و نماینده فوق‌العاده رییس‌جمـهور کشورمان درون ایران با بیـان این‌که اخلاق اسلامـی و قرآنی درون جامعه مورد توجه قرار نمـی‌گیرد، مـی‌گوید کـه دست‌های پنـهانی غیراسلامـی به منظور خواری، ایجاد نفاق و ضعیف ساختن مسلمانان توطئه مـی‌کنند و با کمال تأسف کـه همـه این توطئه‌ها با دست، مال و خون مسلمانان بـه اجرا درمـی‌آید.

دوشنبه 14 جوزا 1397 - 13:13:49 PM

اختراعات این نخبه افغانستان، تهران را نجات مـی‌دهد گزارش روزنامـه ايران از زندگي فروزان فقيري، مـهاجر موفق افغانستاني حاضر درون ايران

نخستین اختراع «فروزان فقیری»، ساخت دستگاه آلودگی سنج قابل حمل بـه اندازه یک جعبه دستمال کاغذی است. اپلیکیشن آن را هم به منظور تلفن‌‌های همراه نوشته است. اختراع دیگر فروزان شیشـه‌‌های الکتروکرومـیک است، شیشـه‌‌هایی کـه با یک دکمـه کدر و کرومـیک مـی‌شوند و با یک دکمـه بـه حالت شفافشان برمـی‌گردند...

دوشنبه 7 جوزا 1397 - 14:49:21 PM

خبری خوش به منظور دانش آموزان خارجی درون ایران

رئیس مرکز امور بین الملل و مدارس خارج از کشور وزارت آموزش و پرورش ایران گفت: ۴۶۳ هزار دانش‌آموز اتباع خارجی درون مدارس ایران تحصیل مـی‌کنند کـه از این تعداد ۴۳۳ هزار نفر، دانش‌آموزان اتباع افغانستانی هستند.

جمعه 4 جوزا 1397 - 12:27:03 PM

سفیر افغانستان درون ایران درون گفت‌وگو با روزنامـه اعتماد؛ با یک رویکرد واقع‌بینانـه بـه موضوع آب نگاه کنیم و معلومات غلط بـه و برادر ایرانی ندهیم

نماینده فوق‌العاده رییس‌جمـهور افغانستان و سفیر کشور درون جمـهوری اسلامـی ایران درون گفت‌وگویی با روزنامـه اعتماد ایران، با انتقاد از این‌که برخی رسانـه‌ها و مقامات محلی گاه اظهاراتی مـی‌کنند کـه گویـا افغانستان آب را بسته و اجازه بهره‌برداری از آن توسط ایران را نمـی‌دهد، خاطرنشان کرده کـه "بهتر هست به ‌جای این‌که سوء‌ظن باشد و معلومات غلط بـه و برادر ایرانی داده شود، با یک رویکرد واقع‌بینانـه بـه موضوع نگاه کنیم. حتما اول علل و عوامل مشکل را بـه خوبی شناسایی کنیم که تا دچار اشتباه و بی‌انصافی نشویم و اذهان را علیـه افغانستان تحریک نکنیم".

سه شنبه 1 جوزا 1397 - 12:20:13 PM

اطلاعیـه مـهم درون مورد طرح آمایش 13 و بازماندگان از آمایش 12

اداره کل امور اتباع و مـهاجرین خارجی خراسان رضوی با اشاره بـه آغاز طرح آمایش 13 طی یک اطلاعیـه ای از دارندگان مدارک آمایش و هویت معتبر که تا پایـان ماه جوزا 31/3/1397 خواست قبل آغاز طرح مذکور جهت انجام امور اداری هرگونـه تغییرات درون اعضای خانواده خود بـه این اداره مراجعه نمایند.

سه شنبه 1 جوزا 1397 - 11:59:09 AM

راز ناپدید شدن مرموز یک زن +عکس

کارآگاهان پلیس تهران درون پرونده ناپدید شدن زن جوانی کـه یک سال قبل به منظور خرید از خانـه خارج شد و دیگر برنگشت بـه یک پسر مـهاجر افغانستانی رسیدند.

سه شنبه 1 جوزا 1397 - 10:04:50 AM

حضور سفیر افغانستان درون جشنواره بزرگ صلح و سلامت درون تهران

بعد از ظهر چهارشنبه ۲۶ ثور / اردیبهشت ۱۳۷۹ دکتور نصیر احمد نور سفیر کبیر و نماینده فوق العاده ج.ا. افغانستان درون تهران درون حالی کـه آقای جمال انصاری مسئول بخش دانشجویی سفارت ایشان را همراهی مـی کرد درون جشنواره بزرگ صلح و سلامت کـه به همت انجمن مطالعات بین الملل صلح افغانستان درون سالن فردوسی خانـه اندیشمندان علوم انسانی تهران برگزار شد، اشتراخنرانی نمودند.

شنبه 29 ثور 1397 - 12:36:14 PM




[AfghanIrca News Agency | خبرگزاری افغان ايرکا |انعکاس ... ع کارت امایش 11]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 26 Jul 2018 18:32:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com